Friday, October 25, 2013

دگین دگین

یه جای کار فرق می‌کنه. اونجایی که باید بیدار بشی‌ اما نمیتونی‌ چشماتو باز کنی‌. چرا نمیتونی چشماتو باز کنی‌؟ چون برای اسپایس دادن به زندگی، شب قبل با دوست ات رفته‌ای الواتی...از چه نوع؟ از نوع "وانا بی‌"، از نوع "لوزِری"، از نوع "پوتِتیک". اصلا همین که به هوای علف قرار بگذاری و یک ساعت قبل از قرار، رفیق مشنگت بگه که "بجای علف میتونیم بریم قلیونی"، این خودش یک نوع است برای خودش. سات ۲ی شب می‌خوابم. حالا چرا ۲؟ لابد اگر روانشناسم اینجا بود می‌پرسید پورن نگاه میکردی تا اون موقع؟ من هم سر افراز از اینکه اتفاقا دیشب پورن نگاه نکردم، با اعتماد به نفس مسخره، جواب می‌دادم "نخیر" (با صدای کمی‌ بم و محکم). بعد یک ته سرفه خفیف از حلق می‌کردم (از اون‌هایی‌ که انقدر خفیفه که لب‌هات باز نمی‌شه و باد سرفه رو از بینی‌ میدی بیرون) و ادامه میدادم "دنبال ماشین می‌گشتم تا ساعت ۲ی شب آقای ۲کتر. آخه زنم چند وقته ماشین رو میبره سر کار، احتیاج به ماشین دوم داریم". اما هم خودم می‌دانم و هم دکترم که حقیقتاً ماشین بخر نیستم. صرفاً برای تلف کردن عمر نازنینم هست که بعد از قلیونی، تا ساعت ۲ی نصف شب ذوق میزنم برای ایکس۳، ایکس۵ و یا کیو۵!

مانیتور کامپیوترم کم تجربه‌ترین مخاطب سینماست. برای اون که می‌تونم رول بازی کنم. با ذوق‌زدن‌هام! با سِیوکردن‌هام! با پرینت اسکرین‌گرفتن‌هام! برای اون که می‌تونم ژست آدم‌هایی که توان خرید این ماشین‌ها رو دارن رو در بیاورم. کاش توانش را نداشتم. دارم، ولی‌ حسابگری‌ام میاید. این را گفتم که توی خواننده هم به مانیتورم بپیوندی. تنهاست طفلکی. هر چند که "اپل" هم است! آخه ما از اون خانواده‌ها هستیم که فقط با "اپل" میپرن! اپل تی‌وی، مک بوک، آیفون، آیپد.....کیو۵

می‌خوای بدونی لابلای این کلاف، کجای کار فرق می‌کنه؟ اونجایی که صبح، بجای صدای آلارم آیفون، با صدای "دگین 
.دگین" گفتن پسرت از خواب بیدار شی  

Wednesday, January 18, 2012

!کاش تابو‌ها را نشکسته بودی عزیز صمیمی

نکته‌ای که سید عزیز از قلم انداخت این بود که گفتگوی تمدنها را پیش شرطی باید، و آن "همسری فرهنگ‌های گفتگو کننده"است

دو فرهنگ گفتگو کننده میتوانند عمق‌های مختلف داشته باشند، که چه زیبا خواهد بود! لیک گفتگوی فرهنگ‌هایی‌ که همسر نیستند خطائی جبران ناشدنیست. خطائی که به زوال یکی‌ به دست دیگری می‌‌انجامد. امیدِ واهی است گفتگوی فرهنگی‌ -هر چند به ژرفای فرهنگ ایران- با فرهنگی‌ که از ما سر است! سرمایه، اقتصاد، روابط و مهمتر از همه رسانه‌، همه و همه ابزارهایی هستند که شرایط گفتگو را برای ما نابرابر ساخته! ژرفای دریا را هم که داشته باشیم، در گفتگوی با آبشار بازنده ایم.همواره از آبشار در آبشخور فرهنگی ما ریخته میشود

.کاش تابو‌ها را نشکسته بودی عزیز صمیمی! من بعضی‌ از تابو‌های فرهنگم را دوست دارم

Thursday, December 1, 2011

فشار سوسکی

می‌گویند سوسک آنتن دارد. بندهٔ صالح خدا اگر زبانم لال به دستشان می‌افتاد لابد آنتنش را ریشه کن میکردند که مبادا با ماهواره‌های لهو و لعب در ارتباط شود. حالا گیرم که شد. سوسک رقصنده کفاره دارد به خدا، ندارد؟ چه کارش داری مادر مرده را؟ به قول مارمولک که میگفت "برو حالشو‌ ببر"، بذار حالشو‌ ببرد. "جمع کردن آنتن" به نوبهٔ خود فعل جدیدیست در فرهنگ ایران زمین. فعلیست از نوع فشاری. مثل ساز‌ها که دسته بندی‌هایی دارند مثل کوبه‌ای و یا زهی و یا بادی، افعال هم دسته بندی‌هایی‌ دارند. افعال ارادتی مثل تٔف بنداز شنا کنیم، افعال نظارتی مثل تن‌ به کار بده حیوون، افعال وزارتی مثل مخلص شماییم و یا نوکر شماییم، افعال بصیرتی مثل خانوم بیا بالا و نهایتا افعال فشاری مثل......گًل بگیرن ذهن کج من و یا تو را. خلاصهٔ کلام اینکه آنتن جمع کردن فعلیست از انواع افعال فشاری.

از سوسک می‌گفتم. خلاصه برادر اگر یکی‌ از افعال فشاری را به سوسک وارد کنی‌ ریقش در میاید. نپرس ریق چیست چون نمی‌‌دانم. فک کنم همون مایع غلیظ و زرد رنگی‌ است که سوسک درست در هنگام به قتل رسیدن از خود به جای میگذارد. به عبارتی ریق همان وصیت نامهٔ سوسک است که برای دوستان و فامیلاش به جا می‌گذرد. در وصیت نامه همهٔ سوسکها در قسمت سربرگ نوشته شده "انتقام مرا از آن کونده‌ای که مرا شهید کرد بگیرید فرزندان گوگولی مگولی ام". لابد اگر یک عصر جمعه‌ای بروی سری بزنی‌ به اهل قبور سوسکان، در می‌یابی که بر سر مزار همه‌شان با کلمهٔ شهید جمله سازی شده. گویی که تا بحال هیچ سوسکی سرش را به اذن خدا به زمین نذاشته. همگی‌ شهید راه خدایند. مثلا لابد نوشته شهید راهت ادامه دارد. یا باحالتر‌هاشون با خط شکسته‌نستعلیق نوشتن:

شهادت خلعتی زیباست پیکرهای اطهر را
شهیدان سرخ می خواهند این مرگ مقرر را
به اوج آسمان عشق، پروازت مبارکباد
چو رنگین کرده‌ای آخر بخوان شهبان و شهپر را

سوسک‌ها هم لابد اپوزیسیون دارند. لابد سران فتنه دارند. لابد شعار میدهند مرگ بر دیکتاتور چه شاه باشه چه دکتر. اه اه فکر کن دکتره سوسکا چه عنی‌ باشه دیگه! بگذریم از این مهملات. جان سخن این که سوسک‌های مادرمرده در اصل سوسک نبود اند که. این ریختی نبود اند که. کسخل نبود اند که. آدم حسابی‌ بوده اند بابا جان. پیکری داشته اند پاک تر از گًل. کلامی داشته اند شیوا تر از بلبل و سودائی جهان آرا به سان درّ.

اما راستشو بخوای ریده‌اند بد فرم! جایگاه این تصویر در ذهن کوچک سوسکی‌شان است و بس. مسند دارند بر گًه‌ترین خصایل. عرضهٔ هیچ کاری ندارند و هارو پورتشان کون دنیا را بخیه نموده. یکی‌ از خوش احمق هایشان، تزی نوشت در وصف فرهنگ سرزمین خفنشان. که چنین‌اند و چنان! کوبید بر طبل غرور و خفت داد بر مخاطبان محروم از اهل قبور. روز دفاع سوسک خوشحال که فرا رسید، تازه بعد از چهار سال جون کندن فهمید که تزش مهمّل است، دروغ است و ریا. کسشعر است کسشعر! سوسک قصهٔ ما به یکی‌ از دوستانش در بخش اعتبار‌نامه، اعتبار داده بود. یا به زبان ساده تر تشکر کرده بود. حتا بدون اینکه آن دوست به او کمکی‌ کرده باشد. مرام پلنگی، خشوع سوسکانه یا هر چی‌.

۲ دقیقه قبل از دفاع که وقت شدیدا کم است و همه چیز به هم گره خورده و سوسک استرس هم دارد وقتی‌ که دید دوستش پیشنهاد کمک نمیدهد، خودش کاری را به او سپرد. اما وقتی‌ به خود آمد، دید دوستش از زیر همان یک کار هم در رفته و آنگاه بود که قلب سوسکیش غمین شد. اما چون تزش راجع به فرهنگ بود و نیکی‌ و ال و بل‌، سعی‌ کرد به دل‌ نگیرد و نگرفت. اما کور خونده بود الاغ. بعد از تمام شدن جلسهٔ دفاع، به دوستش کار دیگری سپرد و با شوخی‌ و لحن دوستان گفت "دوباره مثل صبح از زیرش در نری یأ". و آنگاه بود که صدای زن دوستش را شنید که با دیگری پچ پچ میکرد که "این یک اعتبار داده به شوهر من و تا آخر عمر می‌خواهد سر ما منت بگذارد"............ای که ریدم به من.‌ای که ریدم به تو. توی دیس ریدم برامون. کاش یک روز تز‌ دیگری بنویسم در نفی تز‌ امروزم. کاش تزی بنویسم در نفی تو، در نفی خودم. بنویسم در باب اینکه حتا سوسک‌های نرمالی از آب در نیومدیم. یک مشت سوسک بی‌ مرام توهمی چت‌مغز شدیم. کاری بلد نیستیم جز خیالبافی هرز از آن چه که نیستیم. افسوسک را چه به پلنگ؟

پریروز رفتیم کاتج. دور از شهر دلی‌ تازه کنیم در طبیعت. یکی‌ یه چیزی گفت که برق از سرم پرید. مرتیکه رو دفعهٔ اول بود که می‌دیدیم. بر گشت جلوی همه و پشت سر زنش گفت به نظر شما چرا زنهای ایرانی‌ اینقدر بد خلق و عنق هستند؟ گوشام داغ شد از شدت عصبانیت و در آمدم که هیچ اینطور نیست. تشویق چند دختر برخاست و یارو خفه شد. اما هنوز تا چند ساعت اعصاب نداشتم و وقتی‌ برای نیما گفتم خندید که اون به زنها بد گفته حالا چرا به تو برخورده؟ سوال بجایی بود. فکر کردم و دریافتم. او با توهین به زن ایرانی‌ نه تنها زنهای ایرانی رو یکسان‌شماری میکرد، بلکه مردهای ایرانی‌ رو هم یکسان شماری میکرد. او به نمایندگی‌ از مرد ایرانی‌ زن ایرانی‌ را مخاطب میکرد. حق نمایندگی‌‌ای که من هیچگاه به او نداده بودم. گذشت. نه یک سال، نه دو سال. فقط یکی‌ دو روز. خبر‌دار شدم که همان زن که من به دفاع از او برخاستم، امروز در محفلی بر منبر بدگویی از من بوده! که فلانی‌ ال بوده و بل‌!

گاه از ایرانی‌ بودنم سر افکنده ام.




Wednesday, November 9, 2011

من چه دانم؟ من چه دامن

امروز روز تولد منه. منو نینا تولدمان در یک روز است. یعنی‌ نه که فک کنی‌ در یک روز ها. تاریخ تولدمان یکی‌ است، یک چند سالی‌ اختلاف دارد. منو نینا گِی نیستیم اما هر کی‌ که مارا با هم ببیند فکر می‌کند که هستیم. من هم جای ایشان بودم فکری غیر از این به مغزم خطور نمیکرد. به عنوان مثال همین که تاریخ تولدمان در یک روز است انصافا به خودی خود سه می‌باشد. جدا از اینکه سالی‌ یک بار بهانه داریم که کنار هم بنشینیم و دستهای پشمالو را گردن هم بیندازیم و عکس دو نفره بگیریم و ۱ ۲ ۳ بگوییم و شمع‌ها را فوت کنیم و ماچ و ماچ‌بازی کنیم، وقتهایی که بهانه هم نداریم قضیه بر همین منوال است. نینا اسمش نینا نیست، اسمش نیماست. زنش نینا صدایش می‌کند. مثلا همین خودش گِی می‌باشد. یا مثلا همین که من مینویسم "منو نینا تولدمان در یک روز است" و نمی‌نویسم "من و نینا تولدمان در یک روز است"! یا مثلا وقتی‌ که زن نیما -همان نینا گوش نواز تر است- می‌خواست خبر ازدواجشون رو برای اولین بار دریک جمع دوستانه اعلام کنه، در لحظه‌ای که سکوت عمیقی از سر هیجان همه را فرا گرفته بود گفت "من بدینوسیله اعلام می‌کنم که نینا......گِی است"! مثلا همین که من با شنیدن این خبر برق از سرم پرید! در صورتی‌ که برق از سر هیچکس دیگه‌ای نپرید. اینها همه نشان هائیست که همه حق دارند فک کنند ما لابد یک کاریمان میشود. من چه می‌دانستم که عروس خجالتی بود و نتوانست راستش را بگوید و در عوض مزه ریخت؟ منی که از غم شنیدن این خبر قلبم می تپید و برای اینکه جو را طبیعی کنم -که ظاهراً خودش طبیعی بود- بساط گِی‌بازی راه می‌اندازم و تظاهر می‌کنم که از شنیدن این خبر خوشحالم و یهو میپرم نینا را بغل می‌کنم که مبادا احساس سر خوردگی کند، آخه من از کجا باید اینها را بدانم؟ درست مثل وقتی‌ که سر کلاس درس در مقطع راهنمایی‌، که یک نفر درِ کلاس را باز کرد و گفت "آقا، به مرتضوی بگویید باباشان فوت کرده!"، و من به خودم ریدم برای مرتضویِ یتیم شده، اما همه خندیدن! من اینها را از کجا باید بدانم؟ منی که در سن ۳۰ سالگی میروم یک تئاتر تخمیِ روشنفکریِ ایرانی‌ را تماشا می‌کنم و دو زاریم نمی‌افتد که تریسا -که شخصیت اصلی تئاتر است و مدام حرفش به میان کشیده میشود- پس چرا اصلا روی سن نیامد، آخر از کجا این چیزها را بفهمم که مثلا زن نیما یا نینا کسشر می‌گوید که نینا گِی هست یا نیست؟ منی که بعد از تئاتر از زنم می‌پرسم تریسا لباس بنفشه بود یا لباس سبزه! منی که در سن سی‌ سالگی زنم جواب میدهد که "تیرسا شخصیت نبوده بابا جان، تریسام بوده، یعنی‌ سکس سه نفره" و من در دو ساعتی‌ که این تئاتر کسشر را تماشا کردم و نفهمیدم که اینها برای چه از اول تا آخر تئاتر به هم ور میروند و انگشت به آنجائیِ هم میکنند و لا غیر، من از کجا باید اینها را بدانم؟ اگر بدانی چقدر انتظار ورود تریسا به صحنه را کشیدم! من از کجا باید بدانم که نینا گِی بود یا نبود؟ نینا می‌گوید در مهمانی قبلی‌ وقتی‌ که مست بودم از لبش بوسیده ام! آخر من چه می‌دانم که کسشرِ گِی‌ای می‌گوید یا اینکه دارد راست می‌گوید؟ من چه می‌دانم که وقتی‌ خواهر کوچک آدم در همان میهمانی برای اولین بار بوی‌فرند می‌آورد روی فرش من، دارد گِی‌بازی می‌کند یا راستش را می‌گوید؟ من چه می‌دانم که بوی‌فرند چیست و با او باید چه کار کرد؟ من نمیدانم که با بوی‌فرند باید گِی بود و خوش و بِش کرد یا اینکه باید سگ‌ بود؟ من اینها از از کجایم باید بدانم؟ یا مثلا وقتی‌ که بوی‌فرند و خواهرم میهمانی را ترک میکنند، وقتی‌ بچه پررو دستش را می‌اندازد دور کمر خواهرم من نمیدانم که باید لبخند بزنم یا اینکه باید خشتکش را روی سرش بکشم. من این‌هارا از کجا بدانم؟

بگذریم، اصلا نمی‌خواستم اینها را بگویم. نمیدانم چه شد که اینهمه حرف زدم. می‌خواستم بگویم امروز روز تولد منه و درست مثل پارسال جریمه شدم! همین.

اما ظاهراً تولد من آمیخته است با خاطرات کسشری. شاید تقصیر من نیست. شاید تقصیر نیناست که درست پارسال روزتولدش -همان روز تولدمان- جریمه شد!

Tuesday, October 11, 2011

نه مرغ زرده کاکلی

حسنی آدم بدبختی بود. از همون اولش بدبخت بود تا همون آخرش که خوشبخت شد، بدبخت بود. بدبخت بود دیگه، بدبخت! هیچکی دردش رو نمیفهمید. آرزوش بود که هیچکی نبیندش اما همه می‌دیدنش. هر چی‌ میرفت دور تر، بهش می‌گفتن حسنی چرا دوری میکنی‌؟ هر چی‌ میرفت توی لاک خودش، هی‌ بیشتر انگشت تو ماتحت ش میکردن. هی‌ میگفت انگشت نکنین، هی‌ انگشت میکردن تو دماغش، هی‌ میگفت دست نکنین، هی‌ دست میکردن تو کیفش، هی‌ میگفت سر نکنین، هی‌ سر میکردن باهاش، هی‌ میگفت چشم نکنین، هی‌ چشم میکردن تو کارش، هی‌ میگفت گوش نکنین هی‌ گوش میکردن به حرفاش.


چه سر دردت بدم که شوخی‌ شوخی‌ به حسنی راست آورده بودن. دیگه کار به جایی‌ رسیده بود که این آخریا اداش رو هم در میاوردن. هی‌ می‌گفتن حسنی میای بریم حموم؟ تا میومد جواب بده، اونا زودتر می‌گفتن نه نمیام نه نمیام. سرتو می‌خوای اصلاح کنی‌؟ نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام. حسنی اشک تو چشماش جمع میشد اما همه بهش میخندیدن. هیچکی نبود بگه برین گم شین ولش کنین! هیچ نبود بگه اشکالی‌ نداره حسن ولشون کن اینا آدم نیستن. همه فقط میخندیدن. همینطور که میخندیدن و زبون کوچیکهٔ ته دهنشون از لایه سیبیلشون دیده میشد، شعر هم می‌خوندن. میدونی‌ چی‌ می‌خوندن؟ توی دل شلمرود حسنی تک و تنها بود!

اما من غیرتم اجازه نداد که این وضع ادامه پیدا کنه و یهو فریاد زدم: ریدم به همتون که دست از سر حسن بر نمیدارین. خفه شین! و همه مثل سگ ترسیدن و خفه شدن.

دروغ گفتم مثل سگ. بجای اینکه فریاد بزنم طوری که همهٔ اهالی ده بشنود، دیدم حالش بیشتره که منم برینم به حسن و شروع کردم به خوندن با بقیه !

حسنی که این صحنه رو دید دوید و با چشم گریون، پا شد و اومد تو میدون. آی فلفلی، آی قلقلی. میاین با من بازی کنین؟ نه که نمیایم. (با گریه گفت) چرا نمیاین؟ فلفلی گفت: من و داداشم بابامو عموم هفته‌ای دو بار میریم حموم، اما تو چی‌؟ قلقلی گفت: نگاش کنین، موی بلند، روی سیاه، نخون دراز واه و واه و واه.

حسنی با چشم گریون خیزید به یه سوراخی، یواشی کشید یه آهی.

یک روز که دید یارو و داداشو باباشو عموش هفته‌ای دو بار رفتن حموم؛ حسنی از روی دیوار، پرید و رفت تو خونه، گایید خواهر همشونو دونه دونه.

فرداش حسنی رو گرفتن و توی میدون ده شلمرود دار زدن!

شما فکر آیا حسنی اون فیلمه رو دیده باشه که یارو یک لولهٔ فلزی میذاره تو گلوش که طناب دار خفش نکنه؟


Tuesday, August 30, 2011

اگر "په" آنگاه "کی یو" نقطه

.باز "کی‌ یو" زدم، نه؟ من بابت رفتارم واقعا از تو معذرت می‌خوام. نمی‌دونم چرا اینجوری شد

گفتم بده من هم امتحان کنم، شاید من بتونم ته چسب رو پیدا کنم. گفت وقتی‌ من نتونستم تو بتونی‌ بچه؟ گفت چرا دختر‌ها رو بازی نمیدین؟ گفتم چون شغلی‌ براشون باقی‌ نمونده، اگر میخوان می‌تونن نوکر بشن. گفت نوکر کدومه؟ زمان شاه نوکر از فیلیپین وارد میکردن. گفتم می‌خوام درس بخونم برای تیز هوشان، گفت تیزهوشان جای منو تو نیست. گفتم می‌خوام باهات دوست بشم. پرسید تو همین پسر جقلهٔ رو به رویی هستی‌؟ گفتم کدوم پسر جقلهٔ. گفت همون که بسکتبال بازی می‌کنه. گفت خرجت از دخلت بیشتر است. گفتم اصلا هم اینطور نیست. گفت پس چرا گًل می‌خری؟ گفتم به نظرت موهام رو این دفعه مثل فیلمهای کلاسیک بزنی‌ چطوره؟ که فرق کج باز کنم و موهام رو بچسبونم به سرم. گفت خیلی‌ جواده. گفت تو زن بگیر بقیه‌اش با من. گفتم خودت گفتی‌. طبیعی، طبیعی گفت نه، من نگفتم. گفتم این کارت تولد. گفت اگه رضا طلوعی رو دعوت نکنی‌ من هم نمیام. گفتم مبادا فکر کنی‌ این شایعه‌هایی‌ که برامون درست کردن حقیقت داره. که من موهام رو برای تو کوتاه کردم و این مزخرفات. گفت فکر اینجاش رو نکرده بودم، موضوع رو کلا فراموش کن. گفتم آزاده همونیه که می‌خواست بیاد توی دانشگاهمون درس بخونه. گفت همون بهتر که نیومد. گفت این خودکار و خودنویس طلا رو روز دامادیت میدم به تو. روز دامادیم خودکارو داد به من و گفت خودنویس رو برای داداشت نگاه داشتم. گفتم سربازیم را بخر. گفت پول ندارم. گفتم همش یک ملیونه، مدل ماشینت رو یکی‌ بیار پایینتر. گفت چه توقع ها. گفتم قرار بود دو نفری کباب سیخ بگیریم. من چه جوری دست تنها برای چهل تا مهمون کباب سیخ بگیرم؟ گفت می‌خوام برم دیدن مامان بزرگ. گفتم اینجا چه رستوران مزخرفیست؟ گفت آره. ما اینجا معمولا دخترا رو میاریم میمالونیم. گفتم نه مرسی‌، خداحافظ. گفت تو که نمی‌خوای برای چی‌ میای توی بوتیک و قیمت می‌پرسی‌ بچه دهاتی؟ گفتم تو مگه جرق می‌‌زنی؟ گفت نه تفریحی. گفتم ولی‌ من تا حالا جرق نزدم. گفت منم ماهی‌ یکی‌ دو بار بیشتر منظورم نبود. گفتم فیلمی که آقای رئیسی توش آواز می‌خونه رو بده. گفت گمش میکنی‌. گفتم فک کنم خیلی‌ دوستت دارم. گفت اما من مطمئنم خیلی‌ دوستت دارم. گفتم مطمئنی می‌خوای با این دختر ازدواج کنی‌؟ آخه اینترنتی هم شد کار؟ گفت برای سن من بهترین گزینه است. گفتم از پدر شهیدت خجالت میکشم. گفت فکرشو نکن. گفت مطب به زور زندگی‌ ما را میچرخاند. گفتم پس این همه ریختو پاش چیست؟ گفت نه کدوم ریختو پاش؟ گفت همیشه ما داریم اول به شما سلام می‌کنیم. گفتم خوب من هم همیشه جواب سلام شما را داده ام. گفت من وقتی‌ به مرد احتیاج دارم نمی‌تونم جلوی خودمو نگاه دارم، دیوونه میشم. گفتم ببخشید من زن دارم. گفتم کاری بود بگو بیایم پاک کن بزنیم. گفت نه مرسی‌، به پاک کن زن احتیاجی‌ ندارم. گفت من خونه اینترنت دارم. می‌خوای شب برات تحقیق کنم راجع پروژت. گفتم نه مرسی‌. گفت با مامانو بابا راجع به مهریه صحبت کردی؟ گفتم نه. گفت ولی‌ من گفته بودم صحبت کنی‌. گفت خانوم توریسته؟ گفتم نه. گفت پس این چه وضعیه؟ بفرمایید سوار ماشین شین. گفت مگه سلام بلد نیستی‌؟ گفتم چرا. گفت پس چرا به شاگردام سلام نکردی؟ گفت شما بچه اید، حالا حالیتون نیست. وقتی‌ رفتین خارج و سرتون خورد به سنگ بعد میفهمین. گفتم شما از این دعاهای ناجور نکنی‌ سرمون به سنگ نمی‌خوره. گفتم دلم براتون خیلی‌ تنگه. میبوسمتون. گفت پول تلفن زیاد می‌شه، خداحافظ. پرسید حالا چند سالش هست؟ گفت لابد هشتاد نود. تا ما رو تو قبر نذاره نمی‌‌میره. گفتم من دوستت دارم. گفت منم دوستت دارم. گفتم فاک یوو یعنی‌ چی‌؟ گفت یعنی‌ گاییدن. گفتم گاییدن یعنی‌ چی‌؟ گفت گاییدن بابا، گاییدن. گفت چرا باید بیام عروسیت. گفتم برای اینکه بهترین دوست منی. گفت بهترین دوست هم بودیم، نمیام. گفت چرا نمکدونو اون سر میز گذاشتی؟ گفتم حواسم نبود. گفت یک کاری که بهت میگم مثل آدم انجام بده. گفت چه کیف قشنگی‌. گفتم من طراحش نبودم. گفتم کجایی بابا؟ حالت چطوره، رو به راهی‌؟ گفت پارسال دوست امسال اشنا. گفتم بشین پشت وانت و مواظبش باش. هیچی‌ نگفت و رفت نشست پشت وانت. گفتم برای پیتزا سٔس تند داری؟ گفت این همه سٔس سفارش دادم جلوی چشمتو بگیره. گفتم بستنی میگیرین؟ همینجاست بستنی فروشه! همینجاست، همینجاست! ردش کردی. نامرد! گفت چون گفتی‌ نامرد نگرفتم. گفت یعنی می‌خوای پیادم کنی‌؟ گفتم نه می‌خوام نگاه دارم سیگارت که تموم شد راه بیفتیم. گفت هوو تو کلاه ات. گفتم اولا درست صحبت کنین. دوما من نبودم. گفت نمی‌خوای موهاتو کوتاه کنی‌؟ گفتم نه هنوز. گفت شبیه میمون شدی

Sunday, August 21, 2011

ارّه

اگر حوصلهٔ روضه نداری جدا توصیه می‌کنم کانال رو در کمتر از جیک ثانیه عوض کنی‌. دیدی تا بحال چطور یک سری بحث احمقانه (و تاکید می‌کنم واقعا احمقانه) که هیچ مورد علاقه ات نیست، یهو بدون اینکه بفهمی آلوده، یا بهتر بگم درگیرت می‌کنه؟ و با اینکه هیچ علاقه مفهومی‌ و یا غیر مفهومی‌ به بحث نداری باز هم از دست‌و پا زدن در باتلاقش لذت می‌بری؟ "ارّه" چیز مفیدیست. در واقع بسیار چیز مفیدیست. در مزایای ارّه اینکه چوب می‌‌برّد، دسته دارد، دندانه دارد، باز هم دندانه دارد و از همه مهمتر اینکه ادعا ندارد. مثلا اگر یک درخت تنومند را نفله می‌کند اما اررو گوزه زیادی نمیکند که من ال می‌کنم و بل‌ می‌کنم. که من رستم دستانم و نفسکش! می‌‌برّد و میرود پی‌ کارش. اما از بین این همه فایده حیف که یک ایراد کوچکی هم دارد. و آن اینکه اگر در کون گیر کند پدر صاب بچه را در میاورد. نه راه پس دارد، نه راه پیش. چه بکشی بیرون و چه بدهی‌ تو، کون را به دو نیمهٔ مساوی تقسیم می‌کند. من به نیمهٔ پر لیوان را نگاه کنم. اگر خوب فکر کنی‌ همینجا یک نکتهٔ ظریف نهفته است که خود یکی‌ از مزایای ارّه است . با وجود همین یک ایرادی هم که دارد لاقل مساوات را رعایت می‌کند و کون را مثلا به دو نیمهٔ نامساوی تقسیم نمیکند. مثلا نمی‌گوید حالا که کونت دارد پاره میشود من چرا خودم را خسته کنم و صاف ببرم؟ و یا قرینه ببرم؟ و یا مساوی ببرم؟ ارّه وجدان کاری دارد! نه اینکه فکر کنی‌ بنا به دلایلی دارم از ارره دفاع می‌کنم، ابدا ! صرفاً خواستم انصاف را رعایت کنم، همین! اما یقین دارم اگر ارّهٔ ایرانی‌ بود می‌‌رید تو کون. یعنی‌ چه دیدنیست قیافهٔ کونی‌ که یک عمر به همه ریده اما حالا گیر پدیده‌ای به نام "ارّهٔ ایرانی‌" افتاده! گمان کنم چیزیست شبیه قیافهٔ علی‌ دایی وقتی‌ پنالتی را گًل نکرد! اررهه یا کج می‌برید، یا تیغش کند بود، یا دسته‌اش می‌شکست، یا بجای دو قسمت به سه‌ قسمت (و یا بیشتر) تقسیم میکرد، یا پر حرف بود و برای کون از درختای تنومندی که بریده بود تعریف میکرد، یا می‌نالید از وسعت کار، یا می‌نالید از بوی کون، یا وسط کار، بعد از این همه فیلموسیانس، قهر میکرد و دست از کار می‌کشید! تو می‌‌ماندی و یک ارّهٔ نیم گیر و یک کون پاره پاره! بگذریم.

دلم می‌خواست سلامت باشم، که هستم. اما یک چیزایی دیگه‌ای هم هست که دلم می‌خواستم. دلم می‌خواست آدم مهربانی بودم، که نیستم. دلم می‌خواست فرانسه بلد بودم، که نیستم. دلم می‌خواست پدرم مرا دوست داشت، که ندارد. دلم می‌خواست زنم موهای زیر بغلش را بهتر میزد، که نمیزند. دلم می‌خواست شکم نداشتم، که دارم. دلم می‌خواست دنیا را دیده بودم، که ندیدم. دلم می‌خواست موسیقی‌ میدانستم، که نمی‌‌دانم. دلم می‌خواست معمار موفقی‌ بودم، که نیستم. دلم می‌خواست آدم با سوادی بودم، که نیستم. دلم می‌خواست آدم محبوبی بودم، که نیستم. دلم می‌خواست این اررهه دندانه نداشت، که دارد! دلم می‌خواست کانال را عوض می‌کردم، کانال را عوض میکردی، کانال را عوض میکرد، کانال را عوض میکردیم، کانال را عوض میکردید، کانال را عوض میکردند.

Sunday, April 3, 2011

آرزوی سال نو


این "وبلاگ نوشتن" هم عجب فعل غریبیه! گاهی خودش می‌شه، گاهی هم هر چی‌ زور بزنی‌ نمی‌شه! نمی‌شه که نمی‌شه! واقعا بجا فرمود شاعر که "نوشتن ترانه هم(بخوانید وبلاگ) خداییش مشکله".

هفت روز دیگه می‌شه یک سال که در اینجا چیزی ننوشتم - به هر دلیل معلوم و نا معلوم. بارها و بارها و بارها شد که خواستم دست کم رویدادهای مهم زندگیم رو بنویسم، اما نشد که نشد.

خواستم که بنویسم... بالاخره بعد از ۱۰ سال دانشگاه رفتن درسم رو تموم کردم...

خواستم که بنویسم... برای اولین بار خلیج فارس رو دیدم...

خواستم که بنویسم... در روز ۲۵ بهمن به "بی‌ باکی" مردم سبز ایران قبطه خوردم و (با سر افکندگی از اینکه خود ترسویم را سبز تلقی‌ می‌کنم) دستبند سبزم رو بعد از یک سال و هشت ماه از دستم باز کردم...و چه اندوهی داشت!

خواستم که بنویسم...

وقتی‌ که در ایران دانشگاه میرفتم، در اولین جلسهٔ کلاس سازه، بعد از تعطیلات نوروز، استاد همینطوری که تخت سیاه رو پاک میکرد و پشتش به کلاس بود یک توصیهٔ عیدانه کرد که برای همیشه توی ذهنم حک‌‌ شد. بندهٔ خدا قبل از اینکه حرفش رو بزنه گفت من میدونم که لابد از هر چی‌ نصیحته خسته اید و این حرف من مثل باد از این گوشتون میاد و از اون یکی‌ در میره اما من وظیفمه که این حرفو بهتون بزنم هر چند میدونم که تو این دوره زمونه دیگه کسی‌ برای این حرفا احترامی قائل نیست و لابد اینو هم مثل همهٔ حرفای دیگه مسخره می‌کنین!

اعتراف می‌کنم که خودمو برای یه حرف کلیشه‌ای و لوس و بی‌ مزه حاضر کرده بودم اما وقتی‌ حرفشو زد مثل پتکی خورد تو سرم و درد دلنشینش تا امروز توی سرمه.

گفت سر سال نو بجای اینکه صد جور عهد و پیمان با خودتون ببندین که یه ماه دیگه حتی دو تا دونه‌اش هم یادتون نباشه، بیاین فقط یک تصمیم خوب بگیرین و به همون هم وفا دار باشین. در این صورت مثلا اگه سی‌ سال دیگه هم عمر کنین تبدیل به یک آدمی‌ که "سی‌ تا"(با تاکید گفت) ویژگیه خوب داره. بزرگترین آدمهای دنیا با داشتن فقط چند ویژگی خوب به اون جایی‌ رسیدن که لیاقتش رو دارن. حتما با داشتن سی‌ تا ویژگیه خوب، تبدیل به انسانهای وارسته‌ای میشیم."

پانوشت. نقل از استاد علیپور


Friday, April 9, 2010

Thesis


If you are interested in learning about the culture of Iran
If you are interested in Rumi's poetry
If you are interested in spirit

Don't miss this 10-minute performance!

I invite you to join me at my defense session on April 27 8:00 PM at the School of Architecture in Cambridge, 3rd floor, ARCH 3003 loft.

Appetizers and refreshments will be served.

7 Melville Street South
Cambridge, Ontario
N1S 2H4





Abstract

Inspired by the mysticism of Iran, this thesis can be thought of as the unfolding of a story: a story of me, you, and every other human being, each living at different stages of the plot.

This is the story of a lover, one who has been separated from his beloved; one who spends his entire life seeking his love. He climbs mountains, traverses deserts, and survives thunderstorms; nothing turns him from his chosen path. Through all his trials, he sustains the hope that he will genuinely perceive his lost love; gradually, he withdraws from everything except his longing for the beloved and chooses to dance and cry and chant and pray until he has drowned in desire for union with his love.

In our modern world, a significant number of traditional values have been dramatically manipulated, taking on new meanings and definitions quite different from their original or natural significance. Ideas such as selflessness, humility, and longing, among others, have seemingly lost value as a consequence of the frantic pace of modern life and replaced by self-centredness, greed, aridity, exteriority, which will have a direct impact on our surrounding environment. Let’s imagine a land in which selfishness is not a priority. Instead, replace it with a society driven by humane preferences. Would the architecture of that society still look like ours does today? Would it be as unsociable as it is in our so-called advanced civilization?

This thesis investigates this query through a juxtaposition of the traditional values of a Persian art with the demands of modern life. It is a study of the calligraphic art of Iran as a transcendental practice, highly intertwined with strong emotions. The thesis asserts that the lack of a lasting impression made by contemporary architecture is a consequence of self interest in modern life, which has led to a distorted definition of the beloved; this distorted view is a direction in which we have been moving for some time, and in which we continue to move.

This research aims to allow the essence of Persian calligraphy into modern space as a means to revive the true essence of architecture: reunion of feeling and space, a concept that is given too little attention in our current architecture.



Friday, September 11, 2009

.مهسا رو پس بده آقای ا.‌ن


نمیدانم غربت نشینی من تقصیر تو است آقای ا.ن. یا نه؟ واقعا نمیدانم. اما تو را مورد خطاب قرار می‌‌دهم آقای ا.ن.

گمان می‌کنم سختی طاقت فرسای این تز لعنتی، که این روز‌ها واقعا اعصابم رو خورد کرده از صدقه سری تو است. به ازای هر ساعت از عمر نازنینم که در گوشهٔ این کتابخانه به دور میریزم تو را نفرین می‌کنم. به ازای تک تک روز‌های جوانی‌ام که می‌توانست شاد باشد ولی‌ در تنهایی غربت خشکید تو را لعن میفرستم. تو را لعن میفرستم که مجبورم کردی کار و زندگی‌ نوشینی را که در سر زمینم خشت به خشت برای خود مهیا کرده بودم را دور بریزم و بگریزم. تو را لعنت می‌کنم که مجبورم کردی دورهٔ کارشناسی ارشد را دوباره بگذرانم. تو را به خاطر تمام کمبود‌هایم در غربت، لعنت می‌کنم.

از طبقه ششم کتابخانه به پایین نگاه می‌کنم و مردم را شاد و رنگارنگ می‌‌بینم. خوش به حالشان که در موطن خود هستند. چه مزهٔ شیرینی‌ دارد لابد.

غروب شد و هوا تاریک! یک روز دیگر هم گذشت. دوازده ساعت است که روی این صندلی‌ خشکیده ام. لعنت بر تو و این تز که قدمی‌ جلو نمی‌رود. لعنت به رنگ در و دیوار این کتابخانه و تو آقای احمدی‌نژاد. لعنت به طرح شلوار بغل دستی‌‌ام و تو. دلم می‌خواد به خاطر هر بهانهٔ ریز و درشتی تو را لعنت کنم. لعنت به تو

آه...چقدر بد شده ام. شبیه تو شده ام. به من آموخته اند به دشمنم هم لعن نفرستم. چرا اینطور شده ام؟ اگر تز پیش نمی‌رود لابد در گیری دیگری دارم. اگر هجرت کرده ام، لابد خواستهٔ خودم بوده و نه دیگری. اگر دوباره دورهٔ کارشناسی ارشد را میگذرانم لابد صلاحم در این بوده. چقدر بد شده ام. حرفم را پس میگیرم. دیگه از لعنت حرف نمی‌‌زنم

بسه دیگه. تمرکز کن تا تزت پیش بره.

تمرکز کن

تمرکز کن

دیگه آخر وقته و کتابخانه خلوته و ساکت.

تمرکز کن

تمرکز کن

"الو مامان! سریع بیاین بالا کاردون دارم. من طبقه ششم ام" -

عجب لهجهٔ اصفهانی غلیظی داره

"میگم سریع بیاین طبقه ششم کاردون دارم" -

"کار خیلی‌ واجبیه. بیاین" -

پشت سرم رو نگاه می‌کنم و میبینم اون ته یه پسر بیست و پنج شیش ساله نشسته

تمرکز کن

تمرکز کن

تمرکز کن

تمرکز کن

"چه خوب شد اومدی مامان. کارم با پسره به فحش و فحش کاری کشید" -

"چی‌ چی‌ می‌‌گوی؟" --

"یارو فکر کرده ما پپه ایم. می‌خواد دختره رو ا تو چنگ ما در بیارد" -

"وااا. به اون فحش دادی؟ آخه چرا مامان جان" --

"بعد از این همه سال، بعد از این همه رفت و اومد، بعد از این همه قول و قرار، یارو مهسا رو دو روزه گول زد " -

"ای وای! تو از کجا فهمیدی مادر؟" --

"یارو خودش برام نوشته. مهسا هم نوشته" -

و یهو زد زیر گریه

بد بخت شدم مامان. بد بخت شدم. دختره از دستم رفت. می‌فهمی؟ لعنت به این دوری! لعنت به این جدایی! بد بخت شدم. مامان بد بخت شدم. لعنت. لعنت



و این داستان غربت نشینی تلخ دو ایرانی‌ است در گوشهٔ کتابخانه

Tuesday, July 21, 2009

تمنای وصال

این اثر داستان یک رهرو را به تصویر میکشد که در "تمنای وصال" معشوق است. تمنای وصال در شعر فارسی‌ به خصوص در اشعار مولوی شامل ۵ مرحله روحی‌ است. این ۵ مرحله، سازنده ۵ بخش مختلف اجرأ هستند که در مجموع اثری ۱۰ دقیقه‌ای را بوجود میاورند:

۱ و ۲- جوینده‌ای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند. وی برای نزدیکی‌ به "دیگر چیز" از پایبندی‌های دنیوی چشم میپوشد و "پیرو" بودن را کنار گذشته و "سرگردانی" را بر می‌‌گزیند.

"دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آییین تو جوید" شیخ بهائی

۳- به تدریج مشقت حاصل از سرگشتگی برای رهرو تبدیل به عادت میشود. عادتی خوشایند و خلصه‌ای روحانی که وی را به عمیق‌ترین نزدیکی ذهنی‌ با معشوق می‌رساند.

"این جهان و آنها جهان مرا مطلب کین دو گم شد در آنها جهان که منم" مولانا

۴- در سایه سرگشتگی و حیرانیست که برای لحظه‌ای کوتاه به لقأ معشوق می‌رسد.

۵- لیک بر خلاف تصور، اثری از سیراب شدن نیست و تشنه تر خود را گم گشته و مغروق در تمنا می‌بیند و این مسیر همچون حلق از نو آغاز میگردد.

جوینده‌ای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند....


این اثر در تاریخ ۳۱ جولای و ۱ آگوست در گالری معاصر لنوکس شهر تورنتو به نمایش درخواهد آمد .


توضیح فضایی اجرا:

۱- اجرا در طبقه اول صورت می‌گیرد

۲- مخاطب در طبقه دوم قرار دارد و از آنجا نظاره گر اجراست.

۳- در طبقه سوم بالای سر مخاطب پرده‌هایی‌ آویز است که تصاویری بر روی آنها با پروژکتور نمایش داده خواهند شد.

واضح است که در این شرایط مخاطب میبایست مدام با حرکت دادن سر به بالا و پایین توجه کند.


طرح - اردوان
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space


پرده نخست : هجران





پرده دو : غم هجران




پرده سه و چهار : اشتیاق و جلوه



پرده پنج : فنا





Thursday, June 11, 2009

اشتباه نکن بیا و رای بده



می‌ دونی داستان انتخابات و فرق ما و شما تحریمی‌ها چیه؟ موضوع اینه یه تسمه انداختن به گردنمون و تنگ بستنش. تحریمی‌ها میگن آی تسمه چی‌! اینقدر بکش که زور داری. یا گردن ما میشکنه یا اینکه تسمهٔ تو پاره می‌شه و ما کاملا آزاد میشیم. اما من و همهٔ آدم‌هایی‌ که رای میدیم حاضر نیستیم با گردنمون این بازی رو بکنیم. با گردن فرزندمون و مادرمون حاضر نیستیم این بازی رو بکنیم. ما سعی‌ می‌کنیم تسمه چی‌ رو هل بدیم عقب. میگیم یه کم هم که تسمه شل بشه غنیمته. نفسمون که در بیاد و از خفه گی که رها بشیم، کم کم انقدر تسمه رو شل می‌کنیم که باز بشه. دمکراسی صبر می‌خواد. هزار جور سختی و زمین خوردن داره. اشتباه نکن بیا و رای بده! بخاطر گردن همهٔ اونایی که دوستشون داری.

Monday, June 8, 2009

Desire of Unison



You made me wait so long, so long that
I got used to missing you
You came back after a long time
I now love longing for you more
than I love you

Rumi

“Longing” is a significant characteristic in the ideology of Iran. It is a spiritual path in which, one detaches from earthy concerns and wishes that which “the beloved” whishes: his own wishes are gone, he is emancipated from his wants, and in this process is where he finally beholds his nothingness. This is the moment a follower becomes a wanderer. Through withdrawal from all rationales, the hidden world reveals before his eyes and amongst the “gap” is where he approaches “the otherness”.

In the art and architecture of Iran void is an essential element; an ineffable hollow in the center that is detached but a source of attachment; that is visible but concealed. Is it the embodiment of longing? Is it depiction of “the other thing”? Is it the path towards it? Is it a mystic halt through which the beloved reveals?

Questions like these raised in the Iranian art after Islam outlawed illustration of the good. Any divine concept to any mundane object was banned to be portrayed as it was considered idolatry. It was undeniably a pause in Persian art history; however, resulted in flourishing of Persian literature. Iranians, who were politically and theologically conquered, began engaging in a cultural war of resistance and succeeded in forcing their own ways on the victorious Arabs. They used their well-founded literature which was the only legitimate media as a turn-around in narrating and picturing concepts that other media were unable to engage with. The prohibition soon became a source of prosperity and brought three-dimensionality to Persian literature that resulted in the renowned works of Rumi, Omar Khayyam and etc.

Calligraphy was one of the primary companions of poetry amongst the visual arts along this era. It as well evolved to a medium for disclosing impression beside its textual obligation. As a result, Persian calligraphy branched from Arabic calligraphy and became more fluid and free in order to equitably represent the openness of Persian poetry. The poems are mostly multi-layered and full of hidden implications. Quite harmoniously, Persian calligraphy becomes another layer of mystery in the process of storytelling. In some cases it becomes complicated to read due to its composition, as a result, conceals some words of the passage and create some gaps in the text. It is now the reader who fills in the gaps and creates his own plot. In this respect, the intention of modern arts movement is quite similar to that of the classic Persian calligraphy where the reader is being engaged in playing an active role and possessing the narration.

In later stages, Persian calligraphy becomes more about the void rather than the solid and in this respect intends to elevate the notion of the gap rather than the figures. This research aims to transcribe the qualities of Persian calligraphy into architecture. It is a translation of one media into another; a journey from the classic values of eastern traditions to the modern language of western art. Architecturally, it is an effort towards emphasizing the notion of the otherness in space: reunion of impression and space what is given less concern in our modern life’s architecture.

Monday, June 1, 2009

تخم داشته باش و رای بده


دمکراسی هدف ارزشمندیست که در پس راهی‌ پر فرازو نشیب منزل دارد. با یک بار و دو بار و صد بار زمین خوردن که جایز نیست از راه بنشینیم، هست؟ پس شما را چه میشود که به خاطر چهار سال نیرنگ، کنار نشسته اید؟ حتا اگر معتقدید سی‌ سال نیرنگ خورده اید، باز هم کنار گیری تان توجیه پذیر نیست. میدانم، حق دارید خسته باشید اما هیچ حق ندارید کنار گیری کنید. دمکراسی را باید گرفت و گرنه خودش به سراغمان نمی‌اید.

دمکراسی کشک نیست که به سادگی‌ به دست آید پس تخم داشته باش و رای بده.

Sunday, May 24, 2009

آهای طرفدار‌های آقای کروبی! تو رو به خدا کوتاه بیاین


آهای طرفدار‌های آقای کروبی! روی صحبتم با شماست! تو رو به خدا کوتاه بیاین. از بخت موسوی نکاهید. احساساتی‌ شدین بخدا. منم کیف می‌کنم از حرفای کروبی اما باور کنین اینا همش حرفه.همش ژست انتخاباتیه.

۱-این آدم اگه یه سر سوزن شبیه حرفاش بود، وقتی‌ اصلاح قانون مطبوعات رو به دستور رهبر از مجلس حذف کرد صداشو پیش نماینده‌ها بالا نمیبرد. صدای نماینده‌هایی‌ رو که مردانه با این کار مخالفت کردند رو به بهانهٔ مخالفت با نظام خفه نمیکرد. آقای کروبی با قلدری این حکم رو به نماینده‌ها چپوند. اگه مرد بود، اگه کمی‌ شبیه حرف‌های امروزش بود، اون روز جلوی نماینده‌ها درشتی نمیکرد بلکه گردن کج میکرد و عذر خواهی‌ میکرد که ماموره و معذور! نه اینکه قانون رو با قلدری زیر پا بذاره.

۲-ایراد شما به موسوی چیه؟ همونی که کروبی میگه؟ که تا حالا کجا بوده؟ چی‌ کار میکرده؟ مگر نه اینکه هر جا بوده و هر غلطی که میکرده، اما قانون رو زیر پا نمی‌‌گذاشته. آقاجون دوری کرده از کثیفی و نکبت! تو رو خدا دوباره فکر کنین! به نظر من تا حالا مثل مرد کنار بوده، و حالا هم مثل مرد اومده که باشه و تغییر بده. چرا کسی‌ که می‌خواد از سکون خارج بشه زیر بغلش رو نمیگیرن که کمکش کنین؟ چرا سکوتش رو می‌کنین پتکی توی سرش؟ چطور نمی‌‌بینید هوای قدرتی‌ رو که کروبی در سر داره؟ تا حالا چند بار کنار زده شده و باز آمده؟ اما آمدن میر حسین از سر قدرت طلبی نیست. اگر جاه طلب بود مگر نه اینکه صد تا پست بهتر از آنچه کروبی داشته(که امروز به اونا اتکا میکنه) در اختیارش بود؟ میر حسین آمده چون تغییر رو لازم دیده.

اما اگر ایراد شما به موسوی، مثل ایرادی که کروبی به او میگیره نیست و از اون دسته‌ای هستین که معتقدین میر حسین قدیمی‌ فکر می‌کنه و باز گشت به گذشته است: اول اینکه "با تاسف زیاد" باید بگم گذشته همیشه بد نیست مخصوصا در کشور ما.‌ای کاش گذشته همیشه بد بود. دوّماً اگر موسوی حرفی‌ نمیزنه که هیجان آدم رو بر انگیزه (مثل کاری که سایرین میکننن) به نظر من نشونهٔ واقع بینیه اونه و نه متحجر بودنش. در باغ سرخ و سفید نشون بده که چی‌؟ هممون میدونیم که حرفای رادیکال (و البته خوشیند) کروبی دربارهٔ تغییر قانون اساسی‌ و...و... باد هواست! فقط حرفه!

و یا اگر از دسته‌ای هستید که به جهت گیری تحکیم وحدت استناد می‌کنید، مگر هر چه که تحکیم وحدت بگه باید به اون عمل کرد؟ اگر بنا بر این بود، من فکر می‌کنم ما بیشتر از اینکه وامدار سفارش تحکیم وحدت باشیم وامدار سفارش خاتمی به رای دادن به میر حسین هستیم.

۳- اشتباه نکنین! بین "شجاع بودن" و "کله خر بودن" خیلی‌ فرقه. کروبی شجاع نیست بلکه یه کله خره تمام عیاره.‌ای کاش گاهی شجاع بود اما نیست، همیشه کل خره. آدمی‌ که از روی عصبانیت هر حرفی‌ به دهانش بیاد، آخرین چیزیه که وضع بحرانیه ایران امروز به اون احتیاج داره. به عقیدهٔ من ما باید به آهستگی از کنار این بحران نزدیک به انفجار حرکت کنیم. هر گوز بیجایی میتونه وضع رو واقعا از کنترل خارج کنه.

۴-اصلا گور پدر هر دو شون. مگر نه اینکه مهم خلاصی از وضع موجوده؟ مگر نه اینکه باید اون کسی‌ که شانس بیشتری داره رو هل بدیم جلو که این شازدهٔ موجود رو کنار بزنه؟ گیریم که کروبی کاندید بهتری باشه. متاسفانه یا خوشبختانه این اتفاق برای موسوی افتاده که شانس بیشتری داشته باشه برای بالا رفتن. بیاین و از خواست‌های شخصی‌ کوتاه بیاین. فروتنی فرهنگ ماست. چیزیه که ازش دم می‌زنیم. بیاین و به نفع ایران دست به دست هم بدیم تا از این وضع خالص بشیم. الان مهم این نیست که کروبی یا موسوی، مهم نجات ایرانه.

با اینکه طرفدار موسوی هستم اما قسم میخورم که اگر شانس کروبی بیشتر بود از خواست خودم پایین می‌‌اومدم و به کروبی رای میدادم. حالا که شانس موسوی بیشتره شما رو به خدا شما دیگه کوتاه بیاین. اون پشیمونی لعنتی در یک قدیمه ما در انتظار نشسته. نگذارید چهار ساله دیگه رو با پشیمونی بگذرانیم.

Thursday, May 14, 2009

Longing

طرح و عکس - اردوان
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space


You made me wait so long, so long that
I got used to missing you
You came back after a long time
I now love longing* for you more
than I love you


* [ Longing = تمنای وصل ]

Wednesday, May 6, 2009

!سی‌ و شیش ثانیه. همین




خانومه...! [۱ ثانیه]

- بله ؟ [۲ ثانیه]

سلام [۳ ثانیه]

- سلام ؟ ؟ [۴ ثانیه]

اسم من اردوانه. از بچه‌های معماری هستم. من مدتی‌ یه می‌خوام با شما صحبت کنم اما فرصتش پیش نیومده. [۱۰ ثانیه]

- بفرمایید ؟ ؟ ؟ [۱۱ ثانیه]

می‌خواستم بگم اگه امکانش باشه که با شما بیشتر آشنا بشم خیلی‌ خوب می‌شه. [۱۵ ثانیه]

مکث [۱۶ ثانیه]

مکث [۱۷ ثانیه]

- شما باید به من مهلت بدین. [۱۹ ثانیه]

حرفی‌ نیست، من هیچ عجله‌ای ندارم. فقط خبرش رو چه جوری از شما بگیرم؟ دانشگاه؟ تلفن؟ ایمیل؟ [۲۵ ثانیه]

- همون ایمیل خوبه. [۲۶ ثانیه]

چیه آدرسش؟ [۲۷ ثانیه]

- ....ات یاهو دات کام [۳۲ ثانیه]

خیلی‌ ممنون واقعا [۳۳ ثانیه]

- خواهش می‌کنم [۳۴ ثانیه]

خدانگهدار [۳۵ ثانیه]

- خداحافظ [۳۶ ثانیه]


سی‌ و شیش ثانیه. همین !

اما من برای این سی‌ و شیش ثانیه، شیش ماه جون کنده بودم. روی هر کلمه‌اش کلی‌ فکر کرده بودم. کلی‌ چرکنویس سیاه کرده بودم. مثل یه دانشمند آشفته که پی‌ حل یه مساله است روزها و شب‌ها این کلمات رو طوری تنظیم کرده بودم که درست بخوره به هدف. هنوز تن صدا روی دونه دونهٔ جمله‌هایم یادمه. بعد از هشت سال، هنوز با زمزمهٔ این کلمات، دلهرهٔ آمیخته با هیجان اون سی‌ و شیش ثانیهٔ وصف ناپذیر وجودم رو فرا میگیره. سی‌ و شیش ثانیه‌ای که گمان می‌کنم از عمر ۲۹ ساله‌ام تفریق شده و در جای دیگری گذشته. در ناشناخته‌ای جدا از من، خاک، زمان.

با اینکه این سی‌ و شیش ثانیه، تقریبا تمام رابطهٔ من با خانومه...بود اما در اون لحظه -و همچنین قبل و بعد از اون لحظه- محال بود باور کنم که خانومه...هیچ مهرهٔ مهمی‌ در این بازی نیست. بلکه مهم واقعی‌ راه بود نه هدف! رسیدن به لحظه‌ای بود رها. نزدیکی‌ به خود بود نه به او.

مدتهاست انتظار را طنازتر می بینم تا لذت وصل.


خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه ‌ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

شیخ بهائی


Friday, April 17, 2009

آن خط سوم منم


آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

يکي او خـــوانـــــدی لاغـــيــــر
يکي را هم او خواندي هم غير
يکي نه او خوانــدي نه غـــيـــر او

آن خط سوم منم


مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام
گمـشــده در عـرصـه خويـش از ابـدم يا ازلم

قفل مـعما شـده ام کلـيـد آن به دسـت کـيـسـت؟
اي که مـرا نوشـته اي نـخوانـده ماندنم ز چيست؟



 شمس تبریزی
(اردلان سرافراز(؟