گفتم بده من هم امتحان کنم، شاید من بتونم ته چسب رو پیدا کنم. گفت وقتی من نتونستم تو بتونی بچه؟ گفت چرا دخترها رو بازی نمیدین؟ گفتم چون شغلی براشون باقی نمونده، اگر میخوان میتونن نوکر بشن. گفت نوکر کدومه؟ زمان شاه نوکر از فیلیپین وارد میکردن. گفتم میخوام درس بخونم برای تیز هوشان، گفت تیزهوشان جای منو تو نیست. گفتم میخوام باهات دوست بشم. پرسید تو همین پسر جقلهٔ رو به رویی هستی؟ گفتم کدوم پسر جقلهٔ. گفت همون که بسکتبال بازی میکنه. گفت خرجت از دخلت بیشتر است. گفتم اصلا هم اینطور نیست. گفت پس چرا گًل میخری؟ گفتم به نظرت موهام رو این دفعه مثل فیلمهای کلاسیک بزنی چطوره؟ که فرق کج باز کنم و موهام رو بچسبونم به سرم. گفت خیلی جواده. گفت تو زن بگیر بقیهاش با من. گفتم خودت گفتی. طبیعی، طبیعی گفت نه، من نگفتم. گفتم این کارت تولد. گفت اگه رضا طلوعی رو دعوت نکنی من هم نمیام. گفتم مبادا فکر کنی این شایعههایی که برامون درست کردن حقیقت داره. که من موهام رو برای تو کوتاه کردم و این مزخرفات. گفت فکر اینجاش رو نکرده بودم، موضوع رو کلا فراموش کن. گفتم آزاده همونیه که میخواست بیاد توی دانشگاهمون درس بخونه. گفت همون بهتر که نیومد. گفت این خودکار و خودنویس طلا رو روز دامادیت میدم به تو. روز دامادیم خودکارو داد به من و گفت خودنویس رو برای داداشت نگاه داشتم. گفتم سربازیم را بخر. گفت پول ندارم. گفتم همش یک ملیونه، مدل ماشینت رو یکی بیار پایینتر. گفت چه توقع ها. گفتم قرار بود دو نفری کباب سیخ بگیریم. من چه جوری دست تنها برای چهل تا مهمون کباب سیخ بگیرم؟ گفت میخوام برم دیدن مامان بزرگ. گفتم اینجا چه رستوران مزخرفیست؟ گفت آره. ما اینجا معمولا دخترا رو میاریم میمالونیم. گفتم نه مرسی، خداحافظ. گفت تو که نمیخوای برای چی میای توی بوتیک و قیمت میپرسی بچه دهاتی؟ گفتم تو مگه جرق میزنی؟ گفت نه تفریحی. گفتم ولی من تا حالا جرق نزدم. گفت منم ماهی یکی دو بار بیشتر منظورم نبود. گفتم فیلمی که آقای رئیسی توش آواز میخونه رو بده. گفت گمش میکنی. گفتم فک کنم خیلی دوستت دارم. گفت اما من مطمئنم خیلی دوستت دارم. گفتم مطمئنی میخوای با این دختر ازدواج کنی؟ آخه اینترنتی هم شد کار؟ گفت برای سن من بهترین گزینه است. گفتم از پدر شهیدت خجالت میکشم. گفت فکرشو نکن. گفت مطب به زور زندگی ما را میچرخاند. گفتم پس این همه ریختو پاش چیست؟ گفت نه کدوم ریختو پاش؟ گفت همیشه ما داریم اول به شما سلام میکنیم. گفتم خوب من هم همیشه جواب سلام شما را داده ام. گفت من وقتی به مرد احتیاج دارم نمیتونم جلوی خودمو نگاه دارم، دیوونه میشم. گفتم ببخشید من زن دارم. گفتم کاری بود بگو بیایم پاک کن بزنیم. گفت نه مرسی، به پاک کن زن احتیاجی ندارم. گفت من خونه اینترنت دارم. میخوای شب برات تحقیق کنم راجع پروژت. گفتم نه مرسی. گفت با مامانو بابا راجع به مهریه صحبت کردی؟ گفتم نه. گفت ولی من گفته بودم صحبت کنی. گفت خانوم توریسته؟ گفتم نه. گفت پس این چه وضعیه؟ بفرمایید سوار ماشین شین. گفت مگه سلام بلد نیستی؟ گفتم چرا. گفت پس چرا به شاگردام سلام نکردی؟ گفت شما بچه اید، حالا حالیتون نیست. وقتی رفتین خارج و سرتون خورد به سنگ بعد میفهمین. گفتم شما از این دعاهای ناجور نکنی سرمون به سنگ نمیخوره. گفتم دلم براتون خیلی تنگه. میبوسمتون. گفت پول تلفن زیاد میشه، خداحافظ. پرسید حالا چند سالش هست؟ گفت لابد هشتاد نود. تا ما رو تو قبر نذاره نمیمیره. گفتم من دوستت دارم. گفت منم دوستت دارم. گفتم فاک یوو یعنی چی؟ گفت یعنی گاییدن. گفتم گاییدن یعنی چی؟ گفت گاییدن بابا، گاییدن. گفت چرا باید بیام عروسیت. گفتم برای اینکه بهترین دوست منی. گفت بهترین دوست هم بودیم، نمیام. گفت چرا نمکدونو اون سر میز گذاشتی؟ گفتم حواسم نبود. گفت یک کاری که بهت میگم مثل آدم انجام بده. گفت چه کیف قشنگی. گفتم من طراحش نبودم. گفتم کجایی بابا؟ حالت چطوره، رو به راهی؟ گفت پارسال دوست امسال اشنا. گفتم بشین پشت وانت و مواظبش باش. هیچی نگفت و رفت نشست پشت وانت. گفتم برای پیتزا سٔس تند داری؟ گفت این همه سٔس سفارش دادم جلوی چشمتو بگیره. گفتم بستنی میگیرین؟ همینجاست بستنی فروشه! همینجاست، همینجاست! ردش کردی. نامرد! گفت چون گفتی نامرد نگرفتم. گفت یعنی میخوای پیادم کنی؟ گفتم نه میخوام نگاه دارم سیگارت که تموم شد راه بیفتیم. گفت هوو تو کلاه ات. گفتم اولا درست صحبت کنین. دوما من نبودم. گفت نمیخوای موهاتو کوتاه کنی؟ گفتم نه هنوز. گفت شبیه میمون شدی
Tuesday, August 30, 2011
اگر "په" آنگاه "کی یو" نقطه
Sunday, August 21, 2011
ارّه
اگر حوصلهٔ روضه نداری جدا توصیه میکنم کانال رو در کمتر از جیک ثانیه عوض کنی. دیدی تا بحال چطور یک سری بحث احمقانه (و تاکید میکنم واقعا احمقانه) که هیچ مورد علاقه ات نیست، یهو بدون اینکه بفهمی آلوده، یا بهتر بگم درگیرت میکنه؟ و با اینکه هیچ علاقه مفهومی و یا غیر مفهومی به بحث نداری باز هم از دستو پا زدن در باتلاقش لذت میبری؟ "ارّه" چیز مفیدیست. در واقع بسیار چیز مفیدیست. در مزایای ارّه اینکه چوب میبرّد، دسته دارد، دندانه دارد، باز هم دندانه دارد و از همه مهمتر اینکه ادعا ندارد. مثلا اگر یک درخت تنومند را نفله میکند اما اررو گوزه زیادی نمیکند که من ال میکنم و بل میکنم. که من رستم دستانم و نفسکش! میبرّد و میرود پی کارش. اما از بین این همه فایده حیف که یک ایراد کوچکی هم دارد. و آن اینکه اگر در کون گیر کند پدر صاب بچه را در میاورد. نه راه پس دارد، نه راه پیش. چه بکشی بیرون و چه بدهی تو، کون را به دو نیمهٔ مساوی تقسیم میکند. من به نیمهٔ پر لیوان را نگاه کنم. اگر خوب فکر کنی همینجا یک نکتهٔ ظریف نهفته است که خود یکی از مزایای ارّه است . با وجود همین یک ایرادی هم که دارد لاقل مساوات را رعایت میکند و کون را مثلا به دو نیمهٔ نامساوی تقسیم نمیکند. مثلا نمیگوید حالا که کونت دارد پاره میشود من چرا خودم را خسته کنم و صاف ببرم؟ و یا قرینه ببرم؟ و یا مساوی ببرم؟ ارّه وجدان کاری دارد! نه اینکه فکر کنی بنا به دلایلی دارم از ارره دفاع میکنم، ابدا ! صرفاً خواستم انصاف را رعایت کنم، همین! اما یقین دارم اگر ارّهٔ ایرانی بود میرید تو کون. یعنی چه دیدنیست قیافهٔ کونی که یک عمر به همه ریده اما حالا گیر پدیدهای به نام "ارّهٔ ایرانی" افتاده! گمان کنم چیزیست شبیه قیافهٔ علی دایی وقتی پنالتی را گًل نکرد! اررهه یا کج میبرید، یا تیغش کند بود، یا دستهاش میشکست، یا بجای دو قسمت به سه قسمت (و یا بیشتر) تقسیم میکرد، یا پر حرف بود و برای کون از درختای تنومندی که بریده بود تعریف میکرد، یا مینالید از وسعت کار، یا مینالید از بوی کون، یا وسط کار، بعد از این همه فیلموسیانس، قهر میکرد و دست از کار میکشید! تو میماندی و یک ارّهٔ نیم گیر و یک کون پاره پاره! بگذریم.
دلم میخواست سلامت باشم، که هستم. اما یک چیزایی دیگهای هم هست که دلم میخواستم. دلم میخواست آدم مهربانی بودم، که نیستم. دلم میخواست فرانسه بلد بودم، که نیستم. دلم میخواست پدرم مرا دوست داشت، که ندارد. دلم میخواست زنم موهای زیر بغلش را بهتر میزد، که نمیزند. دلم میخواست شکم نداشتم، که دارم. دلم میخواست دنیا را دیده بودم، که ندیدم. دلم میخواست موسیقی میدانستم، که نمیدانم. دلم میخواست معمار موفقی بودم، که نیستم. دلم میخواست آدم با سوادی بودم، که نیستم. دلم میخواست آدم محبوبی بودم، که نیستم. دلم میخواست این اررهه دندانه نداشت، که دارد! دلم میخواست کانال را عوض میکردم، کانال را عوض میکردی، کانال را عوض میکرد، کانال را عوض میکردیم، کانال را عوض میکردید، کانال را عوض میکردند.
Sunday, April 3, 2011
آرزوی سال نو

هفت روز دیگه میشه یک سال که در اینجا چیزی ننوشتم - به هر دلیل معلوم و نا معلوم. بارها و بارها و بارها شد که خواستم دست کم رویدادهای مهم زندگیم رو بنویسم، اما نشد که نشد.
خواستم که بنویسم... بالاخره بعد از ۱۰ سال دانشگاه رفتن درسم رو تموم کردم...
خواستم که بنویسم... برای اولین بار خلیج فارس رو دیدم...
خواستم که بنویسم... در روز ۲۵ بهمن به "بی باکی" مردم سبز ایران قبطه خوردم و (با سر افکندگی از اینکه خود ترسویم را سبز تلقی میکنم) دستبند سبزم رو بعد از یک سال و هشت ماه از دستم باز کردم...و چه اندوهی داشت!
خواستم که بنویسم...
وقتی که در ایران دانشگاه میرفتم، در اولین جلسهٔ کلاس سازه، بعد از تعطیلات نوروز، استاد همینطوری که تخت سیاه رو پاک میکرد و پشتش به کلاس بود یک توصیهٔ عیدانه کرد که برای همیشه توی ذهنم حک شد. بندهٔ خدا قبل از اینکه حرفش رو بزنه گفت من میدونم که لابد از هر چی نصیحته خسته اید و این حرف من مثل باد از این گوشتون میاد و از اون یکی در میره اما من وظیفمه که این حرفو بهتون بزنم هر چند میدونم که تو این دوره زمونه دیگه کسی برای این حرفا احترامی قائل نیست و لابد اینو هم مثل همهٔ حرفای دیگه مسخره میکنین!
اعتراف میکنم که خودمو برای یه حرف کلیشهای و لوس و بی مزه حاضر کرده بودم اما وقتی حرفشو زد مثل پتکی خورد تو سرم و درد دلنشینش تا امروز توی سرمه.
گفت سر سال نو بجای اینکه صد جور عهد و پیمان با خودتون ببندین که یه ماه دیگه حتی دو تا دونهاش هم یادتون نباشه، بیاین فقط یک تصمیم خوب بگیرین و به همون هم وفا دار باشین. در این صورت مثلا اگه سی سال دیگه هم عمر کنین تبدیل به یک آدمی که "سی تا"(با تاکید گفت) ویژگیه خوب داره. بزرگترین آدمهای دنیا با داشتن فقط چند ویژگی خوب به اون جایی رسیدن که لیاقتش رو دارن. حتما با داشتن سی تا ویژگیه خوب، تبدیل به انسانهای وارستهای میشیم."
پانوشت. نقل از استاد علیپور
Friday, April 9, 2010
Thesis



Inspired by the mysticism of Iran, this thesis can be thought of as the unfolding of a story: a story of me, you, and every other human being, each living at different stages of the plot.
This is the story of a lover, one who has been separated from his beloved; one who spends his entire life seeking his love. He climbs mountains, traverses deserts, and survives thunderstorms; nothing turns him from his chosen path. Through all his trials, he sustains the hope that he will genuinely perceive his lost love; gradually, he withdraws from everything except his longing for the beloved and chooses to dance and cry and chant and pray until he has drowned in desire for union with his love.
In our modern world, a significant number of traditional values have been dramatically manipulated, taking on new meanings and definitions quite different from their original or natural significance. Ideas such as selflessness, humility, and longing, among others, have seemingly lost value as a consequence of the frantic pace of modern life and replaced by self-centredness, greed, aridity, exteriority, which will have a direct impact on our surrounding environment. Let’s imagine a land in which selfishness is not a priority. Instead, replace it with a society driven by humane preferences. Would the architecture of that society still look like ours does today? Would it be as unsociable as it is in our so-called advanced civilization?
Friday, September 11, 2009
.مهسا رو پس بده آقای ا.ن
نمیدانم غربت نشینی من تقصیر تو است آقای ا.ن. یا نه؟ واقعا نمیدانم. اما تو را مورد خطاب قرار میدهم آقای ا.ن.
گمان میکنم سختی طاقت فرسای این تز لعنتی، که این روزها واقعا اعصابم رو خورد کرده از صدقه سری تو است. به ازای هر ساعت از عمر نازنینم که در گوشهٔ این کتابخانه به دور میریزم تو را نفرین میکنم. به ازای تک تک روزهای جوانیام که میتوانست شاد باشد ولی در تنهایی غربت خشکید تو را لعن میفرستم. تو را لعن میفرستم که مجبورم کردی کار و زندگی نوشینی را که در سر زمینم خشت به خشت برای خود مهیا کرده بودم را دور بریزم و بگریزم. تو را لعنت میکنم که مجبورم کردی دورهٔ کارشناسی ارشد را دوباره بگذرانم. تو را به خاطر تمام کمبودهایم در غربت، لعنت میکنم.
از طبقه ششم کتابخانه به پایین نگاه میکنم و مردم را شاد و رنگارنگ میبینم. خوش به حالشان که در موطن خود هستند. چه مزهٔ شیرینی دارد لابد.
غروب شد و هوا تاریک! یک روز دیگر هم گذشت. دوازده ساعت است که روی این صندلی خشکیده ام. لعنت بر تو و این تز که قدمی جلو نمیرود. لعنت به رنگ در و دیوار این کتابخانه و تو آقای احمدینژاد. لعنت به طرح شلوار بغل دستیام و تو. دلم میخواد به خاطر هر بهانهٔ ریز و درشتی تو را لعنت کنم. لعنت به تو
آه...چقدر بد شده ام. شبیه تو شده ام. به من آموخته اند به دشمنم هم لعن نفرستم. چرا اینطور شده ام؟ اگر تز پیش نمیرود لابد در گیری دیگری دارم. اگر هجرت کرده ام، لابد خواستهٔ خودم بوده و نه دیگری. اگر دوباره دورهٔ کارشناسی ارشد را میگذرانم لابد صلاحم در این بوده. چقدر بد شده ام. حرفم را پس میگیرم. دیگه از لعنت حرف نمیزنم
بسه دیگه. تمرکز کن تا تزت پیش بره.
تمرکز کن
تمرکز کن
دیگه آخر وقته و کتابخانه خلوته و ساکت.
تمرکز کن
تمرکز کن
"الو مامان! سریع بیاین بالا کاردون دارم. من طبقه ششم ام" -
عجب لهجهٔ اصفهانی غلیظی داره
"میگم سریع بیاین طبقه ششم کاردون دارم" -
"کار خیلی واجبیه. بیاین" -
پشت سرم رو نگاه میکنم و میبینم اون ته یه پسر بیست و پنج شیش ساله نشسته
تمرکز کن
تمرکز کن
تمرکز کن
تمرکز کن
"چه خوب شد اومدی مامان. کارم با پسره به فحش و فحش کاری کشید" -
"چی چی میگوی؟" --
"یارو فکر کرده ما پپه ایم. میخواد دختره رو ا تو چنگ ما در بیارد" -
"وااا. به اون فحش دادی؟ آخه چرا مامان جان" --
"بعد از این همه سال، بعد از این همه رفت و اومد، بعد از این همه قول و قرار، یارو مهسا رو دو روزه گول زد " -
"ای وای! تو از کجا فهمیدی مادر؟" --
"یارو خودش برام نوشته. مهسا هم نوشته" -
و یهو زد زیر گریه
بد بخت شدم مامان. بد بخت شدم. دختره از دستم رفت. میفهمی؟ لعنت به این دوری! لعنت به این جدایی! بد بخت شدم. مامان بد بخت شدم. لعنت. لعنت
و این داستان غربت نشینی تلخ دو ایرانی است در گوشهٔ کتابخانه
Tuesday, July 21, 2009
تمنای وصال
۱ و ۲- جویندهای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند. وی برای نزدیکی به "دیگر چیز" از پایبندیهای دنیوی چشم میپوشد و "پیرو" بودن را کنار گذشته و "سرگردانی" را بر میگزیند. "دیوانه منم من که روم خانه به خانه عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آییین تو جوید" شیخ بهائی ۳- به تدریج مشقت حاصل از سرگشتگی برای رهرو تبدیل به عادت میشود. عادتی خوشایند و خلصهای روحانی که وی را به عمیقترین نزدیکی ذهنی با معشوق میرساند. "این جهان و آنها جهان مرا مطلب کین دو گم شد در آنها جهان که منم" مولانا ۴- در سایه سرگشتگی و حیرانیست که برای لحظهای کوتاه به لقأ معشوق میرسد. ۵- لیک بر خلاف تصور، اثری از سیراب شدن نیست و تشنه تر خود را گم گشته و مغروق در تمنا میبیند و این مسیر همچون حلق از نو آغاز میگردد. جویندهای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند....
این اثر در تاریخ ۳۱ جولای و ۱ آگوست در گالری معاصر لنوکس شهر تورنتو به نمایش درخواهد آمد .
توضیح فضایی اجرا:
۱- اجرا در طبقه اول صورت میگیرد
۲- مخاطب در طبقه دوم قرار دارد و از آنجا نظاره گر اجراست.
۳- در طبقه سوم بالای سر مخاطب پردههایی آویز است که تصاویری بر روی آنها با پروژکتور نمایش داده خواهند شد.
واضح است که در این شرایط مخاطب میبایست مدام با حرکت دادن سر به بالا و پایین توجه کند.
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space
پرده نخست : هجران
پرده دو : غم هجران
پرده پنج : فنا
Thursday, June 11, 2009
اشتباه نکن بیا و رای بده

می دونی داستان انتخابات و فرق ما و شما تحریمیها چیه؟ موضوع اینه یه تسمه انداختن به گردنمون و تنگ بستنش. تحریمیها میگن آی تسمه چی! اینقدر بکش که زور داری. یا گردن ما میشکنه یا اینکه تسمهٔ تو پاره میشه و ما کاملا آزاد میشیم. اما من و همهٔ آدمهایی که رای میدیم حاضر نیستیم با گردنمون این بازی رو بکنیم. با گردن فرزندمون و مادرمون حاضر نیستیم این بازی رو بکنیم. ما سعی میکنیم تسمه چی رو هل بدیم عقب. میگیم یه کم هم که تسمه شل بشه غنیمته. نفسمون که در بیاد و از خفه گی که رها بشیم، کم کم انقدر تسمه رو شل میکنیم که باز بشه. دمکراسی صبر میخواد. هزار جور سختی و زمین خوردن داره. اشتباه نکن بیا و رای بده! بخاطر گردن همهٔ اونایی که دوستشون داری.
