Friday, September 11, 2009

.مهسا رو پس بده آقای ا.‌ن


نمیدانم غربت نشینی من تقصیر تو است آقای ا.ن. یا نه؟ واقعا نمیدانم. اما تو را مورد خطاب قرار می‌‌دهم آقای ا.ن.

گمان می‌کنم سختی طاقت فرسای این تز لعنتی، که این روز‌ها واقعا اعصابم رو خورد کرده از صدقه سری تو است. به ازای هر ساعت از عمر نازنینم که در گوشهٔ این کتابخانه به دور میریزم تو را نفرین می‌کنم. به ازای تک تک روز‌های جوانی‌ام که می‌توانست شاد باشد ولی‌ در تنهایی غربت خشکید تو را لعن میفرستم. تو را لعن میفرستم که مجبورم کردی کار و زندگی‌ نوشینی را که در سر زمینم خشت به خشت برای خود مهیا کرده بودم را دور بریزم و بگریزم. تو را لعنت می‌کنم که مجبورم کردی دورهٔ کارشناسی ارشد را دوباره بگذرانم. تو را به خاطر تمام کمبود‌هایم در غربت، لعنت می‌کنم.

از طبقه ششم کتابخانه به پایین نگاه می‌کنم و مردم را شاد و رنگارنگ می‌‌بینم. خوش به حالشان که در موطن خود هستند. چه مزهٔ شیرینی‌ دارد لابد.

غروب شد و هوا تاریک! یک روز دیگر هم گذشت. دوازده ساعت است که روی این صندلی‌ خشکیده ام. لعنت بر تو و این تز که قدمی‌ جلو نمی‌رود. لعنت به رنگ در و دیوار این کتابخانه و تو آقای احمدی‌نژاد. لعنت به طرح شلوار بغل دستی‌‌ام و تو. دلم می‌خواد به خاطر هر بهانهٔ ریز و درشتی تو را لعنت کنم. لعنت به تو

آه...چقدر بد شده ام. شبیه تو شده ام. به من آموخته اند به دشمنم هم لعن نفرستم. چرا اینطور شده ام؟ اگر تز پیش نمی‌رود لابد در گیری دیگری دارم. اگر هجرت کرده ام، لابد خواستهٔ خودم بوده و نه دیگری. اگر دوباره دورهٔ کارشناسی ارشد را میگذرانم لابد صلاحم در این بوده. چقدر بد شده ام. حرفم را پس میگیرم. دیگه از لعنت حرف نمی‌‌زنم

بسه دیگه. تمرکز کن تا تزت پیش بره.

تمرکز کن

تمرکز کن

دیگه آخر وقته و کتابخانه خلوته و ساکت.

تمرکز کن

تمرکز کن

"الو مامان! سریع بیاین بالا کاردون دارم. من طبقه ششم ام" -

عجب لهجهٔ اصفهانی غلیظی داره

"میگم سریع بیاین طبقه ششم کاردون دارم" -

"کار خیلی‌ واجبیه. بیاین" -

پشت سرم رو نگاه می‌کنم و میبینم اون ته یه پسر بیست و پنج شیش ساله نشسته

تمرکز کن

تمرکز کن

تمرکز کن

تمرکز کن

"چه خوب شد اومدی مامان. کارم با پسره به فحش و فحش کاری کشید" -

"چی‌ چی‌ می‌‌گوی؟" --

"یارو فکر کرده ما پپه ایم. می‌خواد دختره رو ا تو چنگ ما در بیارد" -

"وااا. به اون فحش دادی؟ آخه چرا مامان جان" --

"بعد از این همه سال، بعد از این همه رفت و اومد، بعد از این همه قول و قرار، یارو مهسا رو دو روزه گول زد " -

"ای وای! تو از کجا فهمیدی مادر؟" --

"یارو خودش برام نوشته. مهسا هم نوشته" -

و یهو زد زیر گریه

بد بخت شدم مامان. بد بخت شدم. دختره از دستم رفت. می‌فهمی؟ لعنت به این دوری! لعنت به این جدایی! بد بخت شدم. مامان بد بخت شدم. لعنت. لعنت



و این داستان غربت نشینی تلخ دو ایرانی‌ است در گوشهٔ کتابخانه

Tuesday, July 21, 2009

تمنای وصال

این اثر داستان یک رهرو را به تصویر میکشد که در "تمنای وصال" معشوق است. تمنای وصال در شعر فارسی‌ به خصوص در اشعار مولوی شامل ۵ مرحله روحی‌ است. این ۵ مرحله، سازنده ۵ بخش مختلف اجرأ هستند که در مجموع اثری ۱۰ دقیقه‌ای را بوجود میاورند:

۱ و ۲- جوینده‌ای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند. وی برای نزدیکی‌ به "دیگر چیز" از پایبندی‌های دنیوی چشم میپوشد و "پیرو" بودن را کنار گذشته و "سرگردانی" را بر می‌‌گزیند.

"دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آییین تو جوید" شیخ بهائی

۳- به تدریج مشقت حاصل از سرگشتگی برای رهرو تبدیل به عادت میشود. عادتی خوشایند و خلصه‌ای روحانی که وی را به عمیق‌ترین نزدیکی ذهنی‌ با معشوق می‌رساند.

"این جهان و آنها جهان مرا مطلب کین دو گم شد در آنها جهان که منم" مولانا

۴- در سایه سرگشتگی و حیرانیست که برای لحظه‌ای کوتاه به لقأ معشوق می‌رسد.

۵- لیک بر خلاف تصور، اثری از سیراب شدن نیست و تشنه تر خود را گم گشته و مغروق در تمنا می‌بیند و این مسیر همچون حلق از نو آغاز میگردد.

جوینده‌ای که در غم جدایی از محبوب روزگار را در غم هجران یار میگذراند....


این اثر در تاریخ ۳۱ جولای و ۱ آگوست در گالری معاصر لنوکس شهر تورنتو به نمایش درخواهد آمد .


توضیح فضایی اجرا:

۱- اجرا در طبقه اول صورت می‌گیرد

۲- مخاطب در طبقه دوم قرار دارد و از آنجا نظاره گر اجراست.

۳- در طبقه سوم بالای سر مخاطب پرده‌هایی‌ آویز است که تصاویری بر روی آنها با پروژکتور نمایش داده خواهند شد.

واضح است که در این شرایط مخاطب میبایست مدام با حرکت دادن سر به بالا و پایین توجه کند.


طرح - اردوان
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space


پرده نخست : هجران





پرده دو : غم هجران




پرده سه و چهار : اشتیاق و جلوه



پرده پنج : فنا





Thursday, June 11, 2009

اشتباه نکن بیا و رای بده



می‌ دونی داستان انتخابات و فرق ما و شما تحریمی‌ها چیه؟ موضوع اینه یه تسمه انداختن به گردنمون و تنگ بستنش. تحریمی‌ها میگن آی تسمه چی‌! اینقدر بکش که زور داری. یا گردن ما میشکنه یا اینکه تسمهٔ تو پاره می‌شه و ما کاملا آزاد میشیم. اما من و همهٔ آدم‌هایی‌ که رای میدیم حاضر نیستیم با گردنمون این بازی رو بکنیم. با گردن فرزندمون و مادرمون حاضر نیستیم این بازی رو بکنیم. ما سعی‌ می‌کنیم تسمه چی‌ رو هل بدیم عقب. میگیم یه کم هم که تسمه شل بشه غنیمته. نفسمون که در بیاد و از خفه گی که رها بشیم، کم کم انقدر تسمه رو شل می‌کنیم که باز بشه. دمکراسی صبر می‌خواد. هزار جور سختی و زمین خوردن داره. اشتباه نکن بیا و رای بده! بخاطر گردن همهٔ اونایی که دوستشون داری.

Monday, June 8, 2009

Desire of Unison



You made me wait so long, so long that
I got used to missing you
You came back after a long time
I now love longing for you more
than I love you

Rumi

“Longing” is a significant characteristic in the ideology of Iran. It is a spiritual path in which, one detaches from earthy concerns and wishes that which “the beloved” whishes: his own wishes are gone, he is emancipated from his wants, and in this process is where he finally beholds his nothingness. This is the moment a follower becomes a wanderer. Through withdrawal from all rationales, the hidden world reveals before his eyes and amongst the “gap” is where he approaches “the otherness”.

In the art and architecture of Iran void is an essential element; an ineffable hollow in the center that is detached but a source of attachment; that is visible but concealed. Is it the embodiment of longing? Is it depiction of “the other thing”? Is it the path towards it? Is it a mystic halt through which the beloved reveals?

Questions like these raised in the Iranian art after Islam outlawed illustration of the good. Any divine concept to any mundane object was banned to be portrayed as it was considered idolatry. It was undeniably a pause in Persian art history; however, resulted in flourishing of Persian literature. Iranians, who were politically and theologically conquered, began engaging in a cultural war of resistance and succeeded in forcing their own ways on the victorious Arabs. They used their well-founded literature which was the only legitimate media as a turn-around in narrating and picturing concepts that other media were unable to engage with. The prohibition soon became a source of prosperity and brought three-dimensionality to Persian literature that resulted in the renowned works of Rumi, Omar Khayyam and etc.

Calligraphy was one of the primary companions of poetry amongst the visual arts along this era. It as well evolved to a medium for disclosing impression beside its textual obligation. As a result, Persian calligraphy branched from Arabic calligraphy and became more fluid and free in order to equitably represent the openness of Persian poetry. The poems are mostly multi-layered and full of hidden implications. Quite harmoniously, Persian calligraphy becomes another layer of mystery in the process of storytelling. In some cases it becomes complicated to read due to its composition, as a result, conceals some words of the passage and create some gaps in the text. It is now the reader who fills in the gaps and creates his own plot. In this respect, the intention of modern arts movement is quite similar to that of the classic Persian calligraphy where the reader is being engaged in playing an active role and possessing the narration.

In later stages, Persian calligraphy becomes more about the void rather than the solid and in this respect intends to elevate the notion of the gap rather than the figures. This research aims to transcribe the qualities of Persian calligraphy into architecture. It is a translation of one media into another; a journey from the classic values of eastern traditions to the modern language of western art. Architecturally, it is an effort towards emphasizing the notion of the otherness in space: reunion of impression and space what is given less concern in our modern life’s architecture.

Monday, June 1, 2009

تخم داشته باش و رای بده


دمکراسی هدف ارزشمندیست که در پس راهی‌ پر فرازو نشیب منزل دارد. با یک بار و دو بار و صد بار زمین خوردن که جایز نیست از راه بنشینیم، هست؟ پس شما را چه میشود که به خاطر چهار سال نیرنگ، کنار نشسته اید؟ حتا اگر معتقدید سی‌ سال نیرنگ خورده اید، باز هم کنار گیری تان توجیه پذیر نیست. میدانم، حق دارید خسته باشید اما هیچ حق ندارید کنار گیری کنید. دمکراسی را باید گرفت و گرنه خودش به سراغمان نمی‌اید.

دمکراسی کشک نیست که به سادگی‌ به دست آید پس تخم داشته باش و رای بده.

Sunday, May 24, 2009

آهای طرفدار‌های آقای کروبی! تو رو به خدا کوتاه بیاین


آهای طرفدار‌های آقای کروبی! روی صحبتم با شماست! تو رو به خدا کوتاه بیاین. از بخت موسوی نکاهید. احساساتی‌ شدین بخدا. منم کیف می‌کنم از حرفای کروبی اما باور کنین اینا همش حرفه.همش ژست انتخاباتیه.

۱-این آدم اگه یه سر سوزن شبیه حرفاش بود، وقتی‌ اصلاح قانون مطبوعات رو به دستور رهبر از مجلس حذف کرد صداشو پیش نماینده‌ها بالا نمیبرد. صدای نماینده‌هایی‌ رو که مردانه با این کار مخالفت کردند رو به بهانهٔ مخالفت با نظام خفه نمیکرد. آقای کروبی با قلدری این حکم رو به نماینده‌ها چپوند. اگه مرد بود، اگه کمی‌ شبیه حرف‌های امروزش بود، اون روز جلوی نماینده‌ها درشتی نمیکرد بلکه گردن کج میکرد و عذر خواهی‌ میکرد که ماموره و معذور! نه اینکه قانون رو با قلدری زیر پا بذاره.

۲-ایراد شما به موسوی چیه؟ همونی که کروبی میگه؟ که تا حالا کجا بوده؟ چی‌ کار میکرده؟ مگر نه اینکه هر جا بوده و هر غلطی که میکرده، اما قانون رو زیر پا نمی‌‌گذاشته. آقاجون دوری کرده از کثیفی و نکبت! تو رو خدا دوباره فکر کنین! به نظر من تا حالا مثل مرد کنار بوده، و حالا هم مثل مرد اومده که باشه و تغییر بده. چرا کسی‌ که می‌خواد از سکون خارج بشه زیر بغلش رو نمیگیرن که کمکش کنین؟ چرا سکوتش رو می‌کنین پتکی توی سرش؟ چطور نمی‌‌بینید هوای قدرتی‌ رو که کروبی در سر داره؟ تا حالا چند بار کنار زده شده و باز آمده؟ اما آمدن میر حسین از سر قدرت طلبی نیست. اگر جاه طلب بود مگر نه اینکه صد تا پست بهتر از آنچه کروبی داشته(که امروز به اونا اتکا میکنه) در اختیارش بود؟ میر حسین آمده چون تغییر رو لازم دیده.

اما اگر ایراد شما به موسوی، مثل ایرادی که کروبی به او میگیره نیست و از اون دسته‌ای هستین که معتقدین میر حسین قدیمی‌ فکر می‌کنه و باز گشت به گذشته است: اول اینکه "با تاسف زیاد" باید بگم گذشته همیشه بد نیست مخصوصا در کشور ما.‌ای کاش گذشته همیشه بد بود. دوّماً اگر موسوی حرفی‌ نمیزنه که هیجان آدم رو بر انگیزه (مثل کاری که سایرین میکننن) به نظر من نشونهٔ واقع بینیه اونه و نه متحجر بودنش. در باغ سرخ و سفید نشون بده که چی‌؟ هممون میدونیم که حرفای رادیکال (و البته خوشیند) کروبی دربارهٔ تغییر قانون اساسی‌ و...و... باد هواست! فقط حرفه!

و یا اگر از دسته‌ای هستید که به جهت گیری تحکیم وحدت استناد می‌کنید، مگر هر چه که تحکیم وحدت بگه باید به اون عمل کرد؟ اگر بنا بر این بود، من فکر می‌کنم ما بیشتر از اینکه وامدار سفارش تحکیم وحدت باشیم وامدار سفارش خاتمی به رای دادن به میر حسین هستیم.

۳- اشتباه نکنین! بین "شجاع بودن" و "کله خر بودن" خیلی‌ فرقه. کروبی شجاع نیست بلکه یه کله خره تمام عیاره.‌ای کاش گاهی شجاع بود اما نیست، همیشه کل خره. آدمی‌ که از روی عصبانیت هر حرفی‌ به دهانش بیاد، آخرین چیزیه که وضع بحرانیه ایران امروز به اون احتیاج داره. به عقیدهٔ من ما باید به آهستگی از کنار این بحران نزدیک به انفجار حرکت کنیم. هر گوز بیجایی میتونه وضع رو واقعا از کنترل خارج کنه.

۴-اصلا گور پدر هر دو شون. مگر نه اینکه مهم خلاصی از وضع موجوده؟ مگر نه اینکه باید اون کسی‌ که شانس بیشتری داره رو هل بدیم جلو که این شازدهٔ موجود رو کنار بزنه؟ گیریم که کروبی کاندید بهتری باشه. متاسفانه یا خوشبختانه این اتفاق برای موسوی افتاده که شانس بیشتری داشته باشه برای بالا رفتن. بیاین و از خواست‌های شخصی‌ کوتاه بیاین. فروتنی فرهنگ ماست. چیزیه که ازش دم می‌زنیم. بیاین و به نفع ایران دست به دست هم بدیم تا از این وضع خالص بشیم. الان مهم این نیست که کروبی یا موسوی، مهم نجات ایرانه.

با اینکه طرفدار موسوی هستم اما قسم میخورم که اگر شانس کروبی بیشتر بود از خواست خودم پایین می‌‌اومدم و به کروبی رای میدادم. حالا که شانس موسوی بیشتره شما رو به خدا شما دیگه کوتاه بیاین. اون پشیمونی لعنتی در یک قدیمه ما در انتظار نشسته. نگذارید چهار ساله دیگه رو با پشیمونی بگذرانیم.

Thursday, May 14, 2009

Longing

طرح و عکس - اردوان
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space


You made me wait so long, so long that
I got used to missing you
You came back after a long time
I now love longing* for you more
than I love you


* [ Longing = تمنای وصل ]

Wednesday, May 6, 2009

!سی‌ و شیش ثانیه. همین




خانومه...! [۱ ثانیه]

- بله ؟ [۲ ثانیه]

سلام [۳ ثانیه]

- سلام ؟ ؟ [۴ ثانیه]

اسم من اردوانه. از بچه‌های معماری هستم. من مدتی‌ یه می‌خوام با شما صحبت کنم اما فرصتش پیش نیومده. [۱۰ ثانیه]

- بفرمایید ؟ ؟ ؟ [۱۱ ثانیه]

می‌خواستم بگم اگه امکانش باشه که با شما بیشتر آشنا بشم خیلی‌ خوب می‌شه. [۱۵ ثانیه]

مکث [۱۶ ثانیه]

مکث [۱۷ ثانیه]

- شما باید به من مهلت بدین. [۱۹ ثانیه]

حرفی‌ نیست، من هیچ عجله‌ای ندارم. فقط خبرش رو چه جوری از شما بگیرم؟ دانشگاه؟ تلفن؟ ایمیل؟ [۲۵ ثانیه]

- همون ایمیل خوبه. [۲۶ ثانیه]

چیه آدرسش؟ [۲۷ ثانیه]

- ....ات یاهو دات کام [۳۲ ثانیه]

خیلی‌ ممنون واقعا [۳۳ ثانیه]

- خواهش می‌کنم [۳۴ ثانیه]

خدانگهدار [۳۵ ثانیه]

- خداحافظ [۳۶ ثانیه]


سی‌ و شیش ثانیه. همین !

اما من برای این سی‌ و شیش ثانیه، شیش ماه جون کنده بودم. روی هر کلمه‌اش کلی‌ فکر کرده بودم. کلی‌ چرکنویس سیاه کرده بودم. مثل یه دانشمند آشفته که پی‌ حل یه مساله است روزها و شب‌ها این کلمات رو طوری تنظیم کرده بودم که درست بخوره به هدف. هنوز تن صدا روی دونه دونهٔ جمله‌هایم یادمه. بعد از هشت سال، هنوز با زمزمهٔ این کلمات، دلهرهٔ آمیخته با هیجان اون سی‌ و شیش ثانیهٔ وصف ناپذیر وجودم رو فرا میگیره. سی‌ و شیش ثانیه‌ای که گمان می‌کنم از عمر ۲۹ ساله‌ام تفریق شده و در جای دیگری گذشته. در ناشناخته‌ای جدا از من، خاک، زمان.

با اینکه این سی‌ و شیش ثانیه، تقریبا تمام رابطهٔ من با خانومه...بود اما در اون لحظه -و همچنین قبل و بعد از اون لحظه- محال بود باور کنم که خانومه...هیچ مهرهٔ مهمی‌ در این بازی نیست. بلکه مهم واقعی‌ راه بود نه هدف! رسیدن به لحظه‌ای بود رها. نزدیکی‌ به خود بود نه به او.

مدتهاست انتظار را طنازتر می بینم تا لذت وصل.


خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه ‌ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

شیخ بهائی


Friday, April 17, 2009

آن خط سوم منم


آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

يکي او خـــوانـــــدی لاغـــيــــر
يکي را هم او خواندي هم غير
يکي نه او خوانــدي نه غـــيـــر او

آن خط سوم منم


مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام
گمـشــده در عـرصـه خويـش از ابـدم يا ازلم

قفل مـعما شـده ام کلـيـد آن به دسـت کـيـسـت؟
اي که مـرا نوشـته اي نـخوانـده ماندنم ز چيست؟



 شمس تبریزی
(اردلان سرافراز(؟


Sunday, April 12, 2009

غم هجــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

طرح و عکس - اردوان
از مجموعه پایان نامه معماری : تمنای وصال - خوشنویسی و شعرایرانی در فضا
From MArch Thesis: Desire of Unison
Transcription of Persian Calligraphy into Space

دراین شب ها،
که گل از برگ، و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سِرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی

مولوی

Iran: the land in which the beloved rests.

مولوی

Adorable collection of photographs that deserve representing Iran, the land in which the beloved rests.


http://www.flickr.com/photos/33277321@N00/sets/72157603747459620/

Thursday, April 9, 2009

حسرت تماشای جی جیه رقاص عربی



اون قدیمها که دنیا همه چیزش به جا بود و فرش ایرانی‌ ارزش فراوونی داشت، پسر عمو‌های مادرم در آلمان فرش فروشی میکردن. وضعشون خیلی‌ خوب بود. یکی‌ بهتر از اون یکی‌! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی. توی خونه‌هایی‌ مثل قصر زندگی‌ میکردن. حتا اگه فرش ایرانی‌ ارزشش از موکت هم کمتر بشه اونقدر از اون حرفه پول جمع کردن که ماشالا شون باشه تا آخر عمر تامین هستند.

بگذریم؛ سالهای اول دبستان بودم که تو یه تابستون برای دیدن خاله‌ها و فامیل رفته بودیم آلمان. یکی‌ از همین پسر عمو‌های فرش فروش به مناسبت افتتاح مغازهٔ جدیدش یه مهمونی‌ داد. مغازه که چه عرض کنم، یه فروشگاه یا بهتر بگم گالری بسیار بسیار بزرگ و قشنگ و لوکس. مهمونی که چه عرض کنم، بریزو بپاشی شاهانه! غذا‌ها و پیش غذاهای جور وا جورش هنوز یادم نمیره. یکی‌ با میگو، یکی‌ خاویار، یکی‌ با کوفت و دیگری با زهر مار! فکر کنم آشپز کله گنده‌ای آورده بود چون تزینات غذاها واقعا بینظیر بود. حالا تصور کن که تمام این اتفاقات خوب در مکان همون گالری جدید و شیک بود. باورت نمی‌شه رنگ‌های شاد و نقشهای گلگون فرش ایرانی‌ چه لطافت شاهانه و چه انرژی‌ای به حس فضا اضافه کرده بود. مخصوصا که فضا نسبتا تاریک بود اما پر از شمعدون‌های مجلل و مجسمه‌های لوکس و دسته‌های گل طبیعی در گلدون‌های بزرگ. اینها همه محاط شده بودن با فرشهایی که از در و دیوار آویزون بودن و یا روی هم خوابیده بودن. پسر فوق العاده بود! یک شب واقعا فراموش نشدنی‌! حالا به این مجموعه صدای بلند گروه موزیک زنده رو اضافه کن و البته...البته......رقاص عربی‌!

بزرگ‌ها ایستاده بودن و سرشون گرم صحبت بود و مدام در حال خنده و عیش و نوش. ما هم با بچه‌های فامیل مشغول بازی لابلای طبق‌های قالیها. یادمه یکیمون یه گلدون خیلی‌ قیمتی رو هم شکست اما مگه صاحب مهمونی‌ ککش گزید؟ دمش گرم، به فلانش هم نبود! ما فقط وقتی‌ از بازی دست میکشیدیم که رقصندهٔ عربی‌ ظاهر میشد. خشکمون میزد! بد لعبتی بود. تصورش هم خنده داره! یه سری پسر بچهٔ قد و نیم قد روی طبق‌های قالی نشسته ا‌ند هاج و واج و دهناشونم واز مونده!

خدایا دلم داشت قیلی ویلی میرفت. این رقاص ور پریده نمیدونی چی‌ کار که نمیکرد! هر بار با یه لباس جدید می‌‌آمد و با یه ترفند جدید تر. یه بار یه شمعدون بزرگ میذاشت روی پیشونیش و روی دو زانو می‌‌نشست و از پشت خم میشد روی زمین، یه بار دیگه اشک شمع رو ریخت روی سوراخ عمیق نافش و اینقدر شکمش رو لرزوند که شمه پرت شد بیرون! به معنی واقعی‌ کف کرده بودم. این فرش‌های لامصب ایرانی‌ هم همینطور امواج شهوانی صادر میکردن. تا اینکه یکی‌ از بچه‌ها که از همه کوچیک تر و طخس تر بود پیشنهاد داد که این بار که رقاصه خواست بره توی اتاق لباسش رو عوض کنه یه هو در رو باز کنیم و تماشاش کنیم! خدایا چه فکر نابی! دیگه همچین فرصتی گیر نمیاد که یه زن لخت رو تماشا کنیم. به به!

اما خوب به طور قطع عملیات ریسکی‌‌ای بود و کلی‌ اما و اگر داشت که مثلا یکی‌ از بزرگترا نزدیک اتاق باشه و نذاره ما این کارو بکنیم یا مثلا اینکه ممکنه مجازاتش از طرف والدین سنگین باشه و از همه مهمتر اینکه ممکنه با وجود اینکه این ریسک رو قبول کنیم، اما وقتی‌ در رو باز کنیم رقاصه یا هنوز لخت نشده باشه یا اینکه دیگه لباساشو پوشیده باشه. مسالهٔ بغرنجی بود و یادمه که کلی‌ به بحث گذاشته شد. اما چی‌ بگم براتون که منه احمق در آخرین لحظه از شرکت در این عملیات هیجانی که سرنوشت زندگیمون رو تغییر می‌‌داد سر باز زدم و به بچه‌های پخمه پیوستم که قرار بود بشینن روی قالیها و هوای تیم ضربت رو داشته باشن! واقعا نمی‌دونم از مامانو بابام ترسیدم یا اینکه حیای از ایران آوردهٔ لعنتی جلوم رو گرفت اما خبط بزرگی‌ کردم.

رقاصه رفت توی اتاق و در رو بست. همهٔ صدا‌های سازو آواز و خنده از گوشم محو شده بود و فقط صدای مهیب بسته شدن در رو شنیدم و تاپ تاپ تاپ قلبم. حالا نمی‌دونم منه دیگه چرا پاپیون شده بودم. بچه‌ها دور و بر اتاق تاب میخوردن و طبیعی بازی در میاوردن. که یه هو همون کوچولوهه در کمتر از یه پلک به هم زدن خودشو به در اتاق رسوند و بله! صدای جیغ زنه اومد و در به سرعت بسته شد. مامانش رفت به طرفش و یکی‌ زد پسه کلش و گوششو محکم پیچوند. دردش هر چی‌ هم زیاد بود، نمیتونست لبخند موذیانه و برق چشماش رو پنهان کنه. خوش به حالش، چه درد قشنگی‌! برامون که تعریف کرد مثل اینکه در رو درست به موقع باز کرده بود و بالاخره جی جی‌ها رو دیده بود! به به! چه حالی‌ داشت ناکس!

نمینودم واقعا بد شد که جی جیه رقاصه رو ندیدم یا نه، چون تصوری که ازش توی ذهنم ساختم مطمئنم خیلی‌ قشنگتره از واقعیت. اما مطمئن نیستم به حسرتی که یه عمر به دلم گذاشت میارزه یا نه!

Tuesday, April 7, 2009

گند بزنه این ساختمونو



من در یک آپارتمان زندگی‌ می‌کنم؛ ساختمانی قدیمی‌ با مستاجرهای نسبتا فقیر و گاه بی‌ فرهنگ. یه روز دعواست و پلیس و پلیس کشی‌. روز دیگه انگار همهٔ بچه‌های این فیلیپینی‌ها با هم قرار میذارن و یه هو میریزن بیرون و توی راهروی طبقات فوتبال بازی می‌کنن و جیغ و داد و سر و صدا! از یه خونه، دوست پسر الواتش در رو میکوبه و فحش میده و میره، یکی‌ دیگه از صبح تا شب توی خونه ش اپرا گوش میده. حالا تصور کن در این بلبشو، هر از گاهی‌، از توی یه سوراخ سمبه‌ای یا صدای "اووه....اووه"،"اووه...اووه" روی آهنگ دمبلی ایرانی‌ هم بیاد. ظاهرا بالاترین تفریح دختر‌های ایرانی‌ در هنگام رقصیدن در آوردن این صدای دلپذیره! یا گاهی‌ از گوشه دیگه صدای بشکن و "امشب شب مهتابه" سر میزانه. تا می‌خوای بری توی حال و لب ور بچینی، یهو عوض می‌شه و صدای تیمپو و دادو فریاد و مست بازیشون به آسمون میره که می‌خوای ساختمون یه جا روی سرش خراب بشه نصف شبی.

از خود بنا هم که چی‌ بگم؟ ساختمان قدیمیست و هر روز هزار جور کوفتو مرز سرش میاد. یه روز آب نداره، یه شب برق نداره، یه روز چاهش بنده، یه بار سوسک‌ها حمله ور میشن، و...

اما با تمام این وجود، من و عیال تمام ذوق هنریمون رو به خرج دادیم که داخل خونمون زیبا و آرامش بخش باشه و باید انصاف بدم که بد هم نشده. دیوار‌های خونه ما با رنگ‌های جسورانهٔ مدرن پوشیده شدن و روی این بستر قرمز و گاه سبز با موتیف‌های سنتی ایرانی‌ تزئین شده. از گلیم قدیمیه شیراز گرفته تا خوشویسی و قلم نی خیزران و پرده آویز بلوچ و قلیون زیر خاکی خراسان. سبک تاریک داره و گاه از نور شمع استفاده می‌کنیم. صدای چهچههٔ ناظری و شجریان هم که همیشه بر پاست. الان داریم گل میگیم و گل می‌‌شنویم. آخیش! به به! چه آرامشی... که یهو صدای وحشتناک بلند آژیر خشتکم رو پاره میکنه.

-گند بزنه این ساختمونو،اینو نداشتیم دیگه تا به حال! این دیگه چه کوفتیه؟

--چی‌ چی‌ رو چیه؟ بدو جمع کن خودتو! آتیشه عزیز جان آتیش!

-ای که خواهرو مادر

--غر نزن! بدو گذرنامه‌ها رو بر دار! بدو!

در سرمای قطب، با استرس و دلهره میریزیم تو خیابون و چشممون روشن می‌شه به جمال زیبای همسایه‌های وزین در لباس خواب و زیر شلوری! اه اه! هر چی‌ حال کرده بودم از سرم پرید! بعد از اینکه آتیش نشانی‌ میاد و چک می‌کنه، خبر میدن که اژیر خراب بوده و بیخودی زده بوده و هیچ آتیشی در کار نیست و بفرماید خونه و به بقیهٔ استاد ناظری گوش بدین!

خلاصه، هر چی‌ که توی خونه هم خوب باشه ظاهرا فایده نداره اقاجان! تو گویی که این بنای استثنایی اصلا به وجود اومده تا اندک ذوقی برای دو دانشجوی معماری باقی‌ نذاره! سابق که بچه تر بودم و احمق تر، فکر می‌کردم خونه یه معمار روح انگیز‌ترین جای دنیاست. یک معمار لابد در ساختمونی زندگی‌ می‌کنه که درو دیوارش پر باشه از نور و رنگ و تنالیته و سایه روشن. اما...زکی! شرط می‌‌بندم اگه خود تادو آندو رو هم بیاری توی این ساختمون اسهال می‌‌گیره و برای همیشه معماری رو کنار میذاره.

چرا توی این ساختمون زندگی‌ می‌کنیم؟ چون هر دو دانشجو هستیم و پول نداریم! مسلما اجارهٔ یه همچین لعبتی زمین تا آسمون فرق داره با برج‌های پهلویی که از پنجره نگاهشون می‌کنیم. داداشم(برادرم) میگه ما هم یه روز پولدار میشیم. نمی‌دونم والا! ببین تو رو خدا! داشتیم توی ایران مثل بچهٔ آدم زندگیمونو می‌‌کردیم ها. خونه ما سه طبقه بود و خونه عیال هم دوبلکس. صدای جیر جیرک هم نمیومد توی محله مون چه برسه به اژیر. لعنت به اون جاکشی که ما رو آوره کرد.

بگذریم، یکی‌ از همین شب‌های سرد زمستون سیستم گرم کنندهٔ کل ساختمون خراب شد و تا صبح زیر لحاف مثل سگ لرزیدیم. عیال سردش بود و چیزی نمیگفت. از من هم که دیگه کاری بر نمیومد. حس بدی بود. اما با اینکه میدونم این خونه برای ما موقتیه، یهو یه غم عجیبی‌ منو فرا گرفت. اگر شرایط منو عیال در حال حاضر اینه که در این ساختمون زندگی‌ کنیم، به طور حتم دو ساله دیگه که کار پیدا کنیم این ساختمون لکنده رو با یه خیلی‌ خوبتر عوض می‌کنیم و تمام این سختی‌ها ها تموم می‌شه میره پی کارش. اما اون بنده خدایی که این ساختمون خونهٔ آخرشه چطور؟ اونی که یه عمر جون کنده تا همین رو دستو پا کرده چطور؟ بنده‌ی خدا چی‌ میکشه وقتی‌ زن و بچه ش جلوی چشمش از سرما می‌‌لرزان و کاری از دستش بر نمیاد!

خدایا شکرت.

Wednesday, March 25, 2009

(بییییییییییییلاخ! (بازی وبلاگی - خاطرات کودکی




یوزپلنگ محبت کرد و با اینکه خودم، خودم رو دعوت کرده بودم من رو به بازی وبلاگی پذیرفت. در این بازی باید خاطراتی تعریف شود که آبشخور ذهنیتش از ذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچشمه می گرفته است.

"پسره یه بی‌ تربیت! [شرق]...[شورق]...بدو گمشو از جلوی چشام. معلوم نیست باز با کدوم لاتی گشته. گمشو ببینم بی‌ شعور........".


اما به خدا من بی‌ تقصیر بودم. من حتا اسمش رو هم نمیدونستم، چه برسه به معنیش.

یه مدتی‌ بود که این فعل "بیلاخ دادن" خیلی‌ مد شده بود. آقا ملت چپ و راست به هم بیلاخ می‌‌دادن. توی خیابون، توی مغازه، توی تاکسی، توی هر قبرستونی که فکرشو بکنی‌ زرت و زرت به هم بیلاخ می‌‌دادن. درست عین صحنه‌های دوئل تو فیلم‌های کابویی که هر کی‌ زودتر دست به هفت تیر ببره، برنده است، در کم تر از جیک ثانیه انگشته رو از توی جیب در میاوردن و به هم بیلاخ می‌‌دادن.

طبیعی بود که برای یه بچهٔ ۶، ۷ ساله جذابیت فراوونی داشت. آقا به قدری از این کار خوشم اومده بود که نگو. نه که معنی‌‌اش رو بدونم و خوشم بیاد ها. اتفاقا چون معنیش رو نمی‌‌دونستم، از ژستش خیلی‌ خوشم اومده بود. طرف با یه ظرافتی انگشته رو نثار قلب دشمن می‌‌کرد که گمون میکردی یارو آکتوره و بارها این کار رو تمرین کرده. یه حرکت کاملا موزون بود، بیسته بیست!

اما یه جای کار لنگ بود. در خلوت خودم، هر چی‌ انگشتم رو در ژست‌های مختلف میاوردم بالا، بازم اونجوری که باید می‌‌شد از آب در نمی‌‌یومد. چه چیزیش کم بود. کم کم با دقت در آیین اجرای صحیح بیلاخ متوجه شدم که موضوع پیچیده تر از این حرفاست و برای اجرای صحیح این حرکت باید فاکتور‌های زیادی رو در نظر داشت. اول اینکه متوجه شدم که فرد بیلاخ دهنده در حین بیلاخ دادن، یک لذت مثال زدنی‌ در صورتش پیداست و چشماش از عشقه کاری که داره انجام میده برق میزنه. این شد که فهمیدم باید با تمام وجودت این کار رو انجام بدی. در مورد دومی‌ که کشف کردم فهمیدم که این کار رو به صورت صامت نمی‌شه انجام داد و نصف لذتش به صدای مخصوصی یه که باهاش در میارن. یه چیزی شبیه "بیا" اما با تشدید خیلی‌ غلیظ روی "ی". البته ظاهرا هر چی‌ حرف "ی" رو طولانی‌ تر می‌کشیدی مفهوم پر مسما تری رو منتقل میکردی. دنیایی فاصله بود بین "بیییا" و "بییییییییییییییییییییییا"! همه چیز جور بود بجز اینکه بدونم واقعا در چه موقعیتی می‌شه از این حربه استفاده کرد. اما هیچ نگران نباش. مطالعات دقیق من به این موضوع هم توجه داشت و نهیاتا کشف کردم که از این مجموعهٔ ورپریده در مواقعی استفاده می‌کنن که میخوان بگن "خر خودتی" یا "من دستت رو خوندم" یا همون "اوهوکی" خودمون. حالا دیگه همه چیز جوره جور بود برای استفادهٔ کاربردی.

شوهره عمهٔ بزرگم تاجر بود و مدام در سفر. از بد روزگار شبی رو انتخاب کردم که به مناسبت برگشتن مارکوپولو از سفر، عمه جان همهٔ فامیل دور ونزدیک رو دعوت کرده بود تا مهمانی‌های عقب افتاده رو جبران کنه. هر کسی‌ رو که توی این ۲۹ سال به عنوان فامیل شناخته ام، اون شب اونجا بود. ما و بچه‌های فامیل، حیاط و زیرزمین رو روی سرمون گذشته بودیم از سرو صدا، از بس که بازی بالا گرفته بود. از اون شبهایی بود که توی بازی رو فرم بودم ها. هر آتیشی که خواسته بودم سوزونده بودم و خیس عرق و قرمز مثل لبو. تا اینکه صدامون کردن که بیاین شام حاضره.

خدایا! چه سفره ای! از این سر اتاق تا اون سر اتاق. همه نشسته بودن دوره سفره و خانمها مشغول چیدن آخرین چیزهای سفره بودن. من هنوز جو گیر بازی بودم و مدام دور سفره بپر بپر می‌کردم و پیروزیهای پیاپی تیمی که من کاپیتانش بودم رو برای همه تعریف می‌کردم تا حرص بچه‌های بازنده رو در بیارم. چند بار محکم به خانمها خوردم و نزدیک بود بشقابی که دستشونه بریزه. تا اینکه عمه ام که صاحب مهمانی بود کفرش در اومد و گفت "اردوان جان! عمه، می‌شه بجای اون کار به ما کمک کنی‌ و بری اون نمکدون‌ها رو بیاری؟" منم که فهمیده بودم عمه جان می‌خواد خرم کنه، صحنه رو مهیا دیدم تا مانور مربوط به بیلاخ (که هفته‌ها روش کار کرده بودم) رو اجرا کنم. کمی‌ رفتم روی پنجه‌های پا و در کمتر از چند ثانیه بدن رو با هماهنگی خاصی‌ به جلو کشیدم و یک بیلاخ استادانه گذاشتم جلوی چشمای هاجو واج عمه جان! با خودم گفتم "ای ول، حرکت رو از این بهتر نمی‌شد انجام داد" و منتظر تشویق فامیل بودم. اما تنها چیزی که به گوش می‌‌رسید صدای طنین تشدید "ی" بود که توی سکوت حضار به در و دیوار میخورد! آقا بد جوی بود. خیلی‌ بد جوی بود. درست در همون لحظه فهمیدم که قهوه‌ای رو زدم. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و صدای این تشدید "ی" لعنتی که تمومی نداشت رو نشنوم! که یه هو بابا فریاد زد....

Monday, March 23, 2009

فرق ما و نسل گذشته ما


برای سفرهٔ هفت سین امسال آینه کوچک نداشتیم. بالاخره تو یه فروشگاه، آیینه خوشگلی‌ با اندازهٔ مناسب با قاب زیبای چوبی پیدا کردم. همانجا به فکر پدرو مادرم افتادم و از آنجایی که امسال اولین عیدشون در فرنگه، احتمال دادم که اونها هم آیینهٔ مناسبی برای سفرهٔ هفت سینشون ندارن. هر چی‌ گشتم آیینه‌ای مشابه پیدا نکردم که همه چیزش میزون باشه و قیمتش هم خوب باشه. به ناچار آیینهٔ دیگه‌ای رو انتخاب کردم که هیچ به قشنگی‌ آینه اول نبود. وقتی‌ بهشون خبر دادم که براشون آیینه خریدم ، حدسم درست بود و بسیار خوشال شدن.

هر چی‌ خواستم آینه قشنگه رو برای خودمون نگه دارم و اون یکی‌ رو بدم بهشون دلم نیومد. اینقدر دلم نیومد که روی سفرهٔ هفت سین، هر دو آیینه رو امتحان کردیم که شاید دومی بهتر باشه اما هیچ اینطور نبود! اولی‌ همانطور که می‌‌دانستم خیلی‌ هم بهتر بود. برای اینکه عیال هم رضایت بدهد که آیینه دومی‌ رو بر داریم، استدلال‌های احمقانهٔ معماری و هنری رو شروع کردم. کار سختی نبود، در بیشتر از ۹ سال دانشجوی معماری بودن، حرافی را خوب یاد گرفته‌ام که چطور یک پروژهٔ بند تمبونی رو می‌شه به عرش برد! عیال هم رضایت داد. هر چند گمان می‌کنم چون اونم معماره دستم رو خوانده بود و به موضوع پی برده بود و به رسم بلند منشی گفت هر کدوم رو خودت دوست داری نگاه دار!

بدین ترتیب از خود گذشتگی ما آیینه قشنگه رو به سفرهٔ پدرو مادرمون رسوند بدون اینکه اونها از این موضوع بویی ببرند. با اینکه از دست دادن چیزی که نفست میخوادش، کمی‌ کون سوزی داره اما یه حس خوب خیلی‌ بزرگتر بهت میده.

همه چیز خوب بود تا اینکه پیش پای شما پدرو مادرم برای گرفتن چیزی به خونه ما اومدن. چون عجله داشتن، تو نیومدن و دم در وایستادن تا من اون چیزی که می‌‌خواستن رو براشون بیارم. یهو یکیشون چشمش به سفرهٔ ما افتاد و عدل زد به خال و گفت: "چه آیینهٔ قشنگی‌!". جالب بود. تا اومدم بگم مرسی‌، دیگری گفت: "اما آیینهٔ ما قشنگ تره!"

راستش رو بخوای کونم سوخت. نه اینکه کونم بسوزه، بیشتر دلم سوخت. این است فرق نسل ما و نسل گذشته ما.

میدونم که من خیلی‌ بیشتر از یه آیینه به پدرو مادرم....اما این موضوع هیچ راجع به پدرو مادر من نیست، مثالی یه از تمام نسل گذشته‌ای ها. حقیقت است آقاجان، حقیقت.

یک روز با همین دستام خفه ات می‌کنم لجن


اگه دانشجوی معماری باشی‌ خوب می‌‌فهمی‌ که "کمک" چه مفهوم دوست داشتنی‌ای یه. وقتی‌ شب تحویل پروژه کارت عقبه و خسته ای، یهو دوستات میان کمکت کنن، اون وقت که می‌‌فهمی‌ که کمک چه مفهوم انسان دوستانه‌ای یه.

به همین منوال، من در کارهای خونه به راحتی‌ به عیال "کمک" می‌کنم؛ اما یک چیز خیلی‌ عجیبیه..

من گاهی‌ خونه رو جارو می‌کنم، گاهی‌ زمینها رو می‌‌شورم، دستشویی‌ رو می‌‌شورم، آیینه رو گرد گیری می‌کنم، گاهی‌(خیلی‌ کم) ظرفها رو می‌‌شورم، شیشه‌ها رو می‌‌شورم، غذا می‌‌پزم، میز رو می‌‌چینم، میز رو جمع می‌کنم، رو تختی رو مرتب می‌کنم، توی یخچال رو مرتب می‌کنم و هزار کار دیگه از این قبیل می‌‌کنم. اما یک چیز خیلی‌ عجیبه..

با وجود [تمام این کارها + رفتار شایسته با عیال] در وجودم به روشنی می‌‌دانم که این مرد سالاری لعنتی -که ازش متنفرم- رو به این راحتی‌‌ها نمی‌شه ریشه کن کرد. چیز عجیبه..

مرد سالاریه پنهانم، یهو با اضافه کردن یک کلمه به جمله ام، تمام زحماتم رو نقش بر آب می‌‌کنه یا با یه ریزه کاری‌ای که به حس صورتم اضافه می‌‌کنه مثل صد پتک به جنگ زن میتازد.

از خودم بیزارم. لعنت بر این فرهنگ زن ستیز، لعنت.

اما می‌‌دونم که یک روز با همین دستام خفه ات می‌کنم لجن.


نوروز پیروز


سرزمینم نو نوار است. چه لباسی! چه عطری! به قامت رشیدت چه می‌‌آید! شیراز، اصفهان، همدان، خراسان! خدایا روزگار نو را به کام وطن دار.

دلم می‌خواست سر روی دامانت بگذارم ایران.


محمل بدار ‌ای ساربان تندی مکن با کاروان

کز هجر آن سرو روان گویی روانم می‌‌رود


آرزو می‌کنم سال پر نوری پیش روت باشه پر از سلامتی‌ و شادی.



پا نوشت: اینم یه پوستر قشنگ که دوست با سلیقه‌ام ساناز درست کرده. برای معرفی نوروز به فرنگی‌‌ها خوبه.


Sunday, March 22, 2009

آلبوم ۸۷



اگه بخوام به بهترین نوشته‌هایی‌ که در سال گذشته در وبلاگ‌ها خوانده‌ام رای بدم، این دو مطلب زودتر از بقیه می‌‌آیند تو ذهنم

- می‌خواهید در آینده چه کاره شوید؟

- ما و آنها

اگه خواننده بیشتری داشتم دوست داشتم اینو تبدیل به یک بازی وبلاگی بکنم تا هر کسی‌ تاثیر گذارترین نوشته‌ای رو که در سال گذشته خونده به بقیه معرفی‌ کنه... حالا که ندارم

Wednesday, March 18, 2009

می‌خوام این بار به حرف سید گوش بدم


هیچ نمی‌دونم خاتمی تصمیم درستی‌ گرفته یا نه. قضاوت درباره انصرافش از کاندیداتوری هیچ کار ساده‌ای نیست. به نظرم داستان خیلی‌ پیچیده تر از چیزیه که به نظر میرسه.این روزها خیلی‌‌ها بهش براشفته اند که با احساساتشون بازی کرده و یک بار دیگه مثل گذشته کم جراتی‌اش رو نشون داده. با اینکه من هم دلم ازش گرفته، خیلی‌ هم گرفته، اما یه چیزی ته وجودم هنوز بهش ایمان داره. از اونجا که اعتقاد دارم بیشتر از علاقه به سیاست، به ایران علاقه داره، توی کتم نمیره که خاتمی این تصمیم رو به خاطر خودش گرفته باشه -از روی ترس یا چه می‌‌دونم بی‌ حوصلگی برای قبول مسولیت یا از سر بیخیالی ، یا رخوت یا هزار انگ دیگه. بر عکس، بر این اعتقادم که کسی‌ که از قدم گذاشتن در راهی‌ که محتوم به پیروزیه سر باز می‌‌زنه، آدم از خود گذشته ایست. آدمیه که سنگ هاش رو با خودش سوا کرده و به خاطر آرمانهاش حاضره از نفسش بگذره. خاتمی هر اشتباهی‌ هم که در دورهٔ هشت ساله اش کرد، اما آقاجون انصاف بدین، ایران و ایرانی‌ رو دوست داشت. همین برای من کافیست که بهش اطمینان کنم. که شک نکنم که تصمیمش به خیر ایران بوده و نه به نفع خودش. نمی‌دونم چرا سکوتش منو به یاد سکوت مصدق در چند روز قبل از کودتای ۲۸ مرداد میندازه. سکوتی که اگر چه منجر به حذف خودش شد اما ایران رو از دست بیگانه حفظ کرد.

خاتمی بر خلاف سیاستمداران ایران، اهل نصیحت مردم نبود. فقط یکبار گفت به معین رای بدین. اون وقت همه مون شدیم اوستای سیاست؛ براش تره هم خورد نکردیم. آسمون به زمین بافتیم که خاتمی اله و بله تا این شد که هست. این بار دیگه نمی‌خوام ژست روشنفکر به خودم بگیرم و راه خودم رو برم. این بار می‌خوام به حرف سید گوش بدم. می‌خوام بهش اطمینان کنم. من میر حسین رو خوب نمی‌‌شناسم اما اگه خاتمی ناخدای اصلاحاته، خوب می‌‌دونه توی این گرداب مخوف چی‌ به صلاح ایرانه.

دلم خیلی‌ گرفته اما می‌‌دونم دل خود سید به اندازهٔ یه دنیا گرفته. سکوتش حتا گلوی من رو هم داره پاره می‌کنه. خدایا ایرانم را به تو می‌‌سپارم.

Thursday, March 5, 2009

زاغکی قالب پنیری داشت


سابقا دلم که می‌‌گرفت به آقاجان (پدر بزرگم) پناه می‌‌بردم. حیاط شونو برام آبپاشی می‌‌کرد، چه بوی نمی! زیر درخت انجیر روی تخت چوبی سرم رو که میگذشتم توی دستش مثل مرغی پر می‌‌کشیدم از دلتنگی‌‌های این دنیا. خدا رحمتش کنه آقا جانو.

جوان تر که شدم وقتی‌ دلم میگرفت، تنهایی‌ می‌‌رفتم تا ته جاغرق. هیچکس نبود بجز رطوبت پاک هوا. یه درخت قدیمی‌ توی دره پیدا کرده بودم که منو به دوستی‌ قبول کرده بود. اسمشو گذاشته بودم “خانوم گل”. از شهر فرار می‌کردم و میرفتم به خانوم گل تکیه میکردمو باهاش حرف میزدم. شنوا‌ترین دوستی‌ بود که داشته ام. بد از عمری رفاقت، یه روز که با هزار شوق که رفتم، دیدم دور زمینشو دیوار کشیدن. خیلی‌ خشک شده بود. دیگه هیچوقت نرفتم که مبادا ببینم قطع شده.

بزرگتر که شدم از بس دلم می‌‌گرفت، از سرزمینم هجرت کردم. اما این بار حتا کسی‌ منتظرم هم نبود. از اون روز مدام دلگیرم. دلگیری شده عادت.

نمیدونم فردا روز که بزرگتر شدم اگه دلگیریه تازه تری بیاد سراغم چکار کنم.

Monday, March 2, 2009

پرده‌های کتمان


تناقض با وجود ما آمیخته است...کاش چنین نبود.

گاه در به ظاهر افتاده بودن، کاملا خود نما هستیم.

گاه گوشه نشینی ما به خاطر در مرکز توجه قرار گرفتن است.

گاه در کمال زیبایی‌، زشتیه مطلق هستیم.

و گاه در کمال حفظ آداب، بی‌ ادبی پنهان کردهٔ ما بر همگان روشن می‌‌شود.

پرده‌های کتمان تان را ضخیم تر ببافید.

Sunday, March 1, 2009

لطمه


اصلا آقا بعضی‌ از این ایرونیا همچی "سوشی سوشی" می‌‌کنن که انگار به عمر باباشون سوشی خور بودن. مرتیکه تو تا دیروز یا نون تو اشکنه تیلیت می‌‌کردی یا خیلی‌ که با کلاس می‌‌شدی دسته گوشتکوب آبگوشت رو لیس میزدی، حالا برای ما در وصف کمالات سوشی حرف میزنی‌؟ آخه بی‌ ناموسی هم از این بد تر؟

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، بنده یکی‌ از همین ایرانیهای جو گیر عشق سوشی هستم. دیروز جای شما خالی‌ نباشه رفته بودیم یکی‌ از این رستورانهای سوشی فروشی all you can eat. یعنی‌ هر چی‌ میتونی بخوری بخور و غصه ات نباشه، پولش ثابته! ترجمه‌اش به زبون لری خودمون هم یعنی‌ تا انجایی که ددمنشی ات اجازه میده کوفت کن. جای شما هم به همین دلیله که می‌‌گم خالی‌ نباشه. چشمت روز بد نبینه، مثل همیشه وظیفهٔ خود را خوب انجام دادیم. تا حد مرگ خوردیم و لطمهٔ مربوطه را به بهترین نحو احسنت وارد کردیم. فکر کنم وقتی‌ ایرانی‌‌ها وارد رستورانهای این طوری می‌‌شن، مادر مرده صاحب رستوران از همون اول عزا می‌‌گیره و تا ته‌اش می‌‌خونه که کار و بار اون روزش کساده. از بس که حرص می‌زنیم و به اندازهٔ غذای یک هفته مون می‌‌لمبونیم! معمولا هم اینطور رستورانها پاتق دوستان هموطنه. یه دهاتی‌هایی‌ مثل ما هم پیدا میشن که از شب پیشش چیزی نمی‌‌خورن که برای فردا ظهر ناهار لطمه رو به استادانه‌ترین نحو ممکن وارد کنن. آخه خنگ‌اللاه، تو به ازای هر لطمه که به صاحب رستوران وارد میکنی‌ که پنج تا لطمه هم به سلامتی خودت وارد میکنی‌ که تا دو روز حال عادی نداری از بس پر خوردی.

بر عکس من، عیال است که خدا بر عمرش بیفزاید؛ به دو دلیل:

یک- هر چه که ما مثل اینهایی که از قحطی در اومدن حرص می‌زنیم، ایشون خیلی‌ با کلاس و با آرامش و به مقدار کافی‌ غذا صرف می‌کنن. خدا رو شکر که با این کار وجهٔه کلی‌ میز ما را نگاه می‌‌دارن.

دو- لب به این غذاهای عجیب غریب این ملت خرچنگ و قورباغه خور نمیزند و هوا دار درجه یک غذاهای ایرانیست. حالا هر چی‌ که ما اصرار کنیم و بال و پر بزنیم و قسم و آیه که والا خوشمزست، بلاه خوشمزست، اما حرف زن یکیست. البته با اینکه این کار برای من به قیمت گرانی تمام میشود اما خوشایند است که لااقل عیال سنگر ملی‌ را حفظ کرده است. قیمت‌های گزافش برای بنده هم این است که مثلا برای رفتن به این طور رستوران‌ها `پا ` ندارم و به همین دلیل پنجاه درصد مواقع‌ای که هوس می‌کنم نهایتا باید منصرف بشم. یا اگه خیلی‌ هوسم گوله شده باشه، باید دنبال کون اینو اون بیفتم که بیایند با ما غذای جاپنی بخورن. یا مثلا هزینهٔ گزاف دیگرش اینه که اگر بعد از یک ساعت التماس عیال راضی‌ به همراهی با ما شد، باید اول از یه ساندویچ فروشی غذایی‌ مورد علاقه برای ایشون تهیه کنیم و بعد بیفتیم دنبال رستورانی‌ که اجازه بده یکیمون غذای خودشو بیاره توی رستوران و از این در به آن در تا جای مورد نظر را شناسایی کنیم. حواست هست که همین مراحل تا اینجاش نصف روز از مراسم `سوشی خوران` ما را پر می‌کند تا به یه رستوران برسیم. یا هزینهٔ گزاف دیگر این است که با اینکه عیال غذای رستوران را نمی‌‌خورد اما باید پولش را بپردازیم چون قانون رستورانهای `هر چی‌ میتونی بخور` اینه که اگه یکی‌ بخواد `هر چی‌ میتونی بخور` را سفارش بده، بقیه هم باید همون رو سفارش بدهند و دیگه کسی‌ نمیتونه بگه من غذا نمیخورم یا مثلا فقط یه سالاد می‌خوام (چون و الاه همه همین کار را میکردند). خلاصه همهٔ این جیمز باند بازی‌ها برای صرف یه سوشی، به همراهی عیال می‌‌ارزید.

بالاخره حالا نشستیم و من از گشنگی غذا نخوردن از دیشب تا الان، داره شکمم سوراخ میشه. قابل پیشبینی‌ است که وقتی‌ حرص، به گشنگی هم مزین بشه دیگه سفارش از دست در میره و غذا زیادی باقی‌ می‌‌مونه. و اما قانون بسیار ضد حال، اما بجایی وجود داره که از اسراف غذا جلوگیری بشه. شما تا جایی‌ که جا داری میتونی غذا بخوری اما اگه غذا اضافه بیاد، به ازای هر تکهٔ اضافه مونده باید پول (در واقع جریمه) بپردازی که دفعهٔ بد از سر حرص زیاد غذا حیف و میل نکنی‌. بدین ترتیب ضربهٔ آخر رو هم متحمل میشوم و مراسم `سوشی خوران` ما، بعد از یک روز پر ضربه و پر لطمه به پایان می‌رسد و در هوای سرد قطب، با نفسی که از پرخوری به سختی بالا می‌‌آید روانهٔ خانه می‌‌شوم جهت کسب سلامتی‌ و احیای نیروی از دست رفته!


Thursday, February 26, 2009

امانتدار


باز هم آبی پوشیدی؟ چه خوب! چه خوب که تو همیشه یکرنگی. دوری، خیلی‌ دور، اما پهنای آرامش بخشت دلگرمیست. در خوابم؛ کاش! پدر درخت بود و مادر نهری زلال.

آی نسیم راحتی‌! دست برادر از وقار بی‌ ریای ریشهای پدر؛ رحم کن بر پیر مرد استوارم.

گهواره‌ام سایه ایست بافتهٔ امانتدارانم؛ چه بستر امنی‌. رهاااااا‌یم از افکار.

تنها نگاه آفتاب است که گاهگاهی مهمان است از بازی نسیم.

تکیه می‌‌کنم بر تنهٔ مرد پدر و به لبخند گوشهٔ لبهای مادر چشم میدوزم. خواب هم مرا کافیست.

بستر از تپهٔ سبز.


Friday, February 20, 2009

!ما کامپیوترهای خنگ

به گمانم ما آدم‌ها موجودات خنده داری هستیم. گاهی اوقات شبیه یک کامپیوترحواس پرت رفتار می‌کنیم که از داشته‌ها و فایل‌های خود فراموش کرده باشه. یکی‌ از نزدیکانم رو دچار مشکلی‌ دیدم که راه حلش کلیدی بود که خودش قبلا به من معرفی‌ کرده بود و گویا خودش از داشتن اون کلید بی‌ خبر! در واقع منظورم یکی‌ از بهترین گفته هاییست که در عمرم شنیده‌ام و همیشه سعی‌ کرده‌ام به کامپیوترم یاد آوری کنم که این فایل رو داره! میگه: هر موقع فردی تو رو آزرده و ناراحت میکنه، نه خود پریشان خاطر شو و نه بر او تندی کن، زیرا او دچار مشکلی‌ سنگین است و برای اندکی‌ خلاصی از گرفتاری خود محتاج جلب توجه تو به خود بوده است.

چه خوب بود ما آدم‌ها گاهی مثل کامپیوتر میتونستیم داشته‌ها و آموخته‌های خود رو برای همیشه به عینکمون بدوزیم تا رفتار یک رهگذر ساده چنین ما را به آشوب نیاندازد.

Thursday, February 19, 2009

محمود تبریزی زاده

همیشه بعد از تماشای هر فیلم خوب خودم رو مجبور می‌کنم که تا آخر تیتراژ پایانی رو بخونم. این کار دو تا فایده داره. البته فایده زیاد داره اما این دو تا از بقیه برجسته تره. اول اینکه به کسانی‌ که روزها زحمت کشیده اند برای انتقال اون پیام به تو احترام میذاری و دوم اینکه گاه یه سری اطلاعات ناب به دست میاری.

مدتی‌ پیش فیلم 'اخرین وسوسهٔ مسیح' ( The Last Temptation of Christ) رو تماشا می‌کردم که دیدنش رو حتما بهتون توصیه می‌کنم. در تیتراژ پایانی، در قسمت موسیقی اسم نوازنده‌ای ایرانی‌ چشمم رو گرفت که در ساخت موسیقی واقعا زیبای فیلم نقش مستقیم داشته. آقای محمود تبریزی زاده نوازندهٔ کمانچه در این فیلم بوده که متاسفانه چند سالیست که از دنیا رفته اند و مثل سایر هنرمندانمون، تنها در پاریس در گذشته. افسوس از بی‌ توجهی ما! بد از کمی‌ جستجو در اینترنت اطلاعات مختصری به دست آوردم که ذکرش در اینجا قدر دانی کوچکیست از این هنرمند ایرانی‌:

- ایشون در فیلم بنام دیگری به اسم The Mahabharata هنرنمایی کرده اند.

- برای شنیدن چند قطعه از کارهای ایشون به اینجا و اینجا نگاه کنید.


روحت شاد استاد، ممنون از زحماتت.

Monday, February 16, 2009

!"ای که بر پدرت "ولنتاین


یه چیزی که توی مملکت ما مد بشه مگه می‌شه جلوشو گرفت لامصب! از بس که "مستعد" هستیم ماشالا. یه روز همگی‌ کار و کاسبی رو تعطیل می‌کنیم و میندازیم دنبال خریدو فروش کارت `پنتاگونو` و `باترفلای` و چه می‌‌دونم `گولد کوست `. فرداش همه صف می‌‌کشیم که باشگاه بیلیارد باز کنیم. پس فرداش که شد همه مون یا باید `زارا ` بپوشیم یا `بوسینی`. امروزه روز هم که مردیم و موندیم باید `ولنتاین دی `جشن بگیریم.

من از همون روز اول هم این ولنتاین توی کتم نمی‌‌رفت. یه جوری که واقعا نمی‌دونم چه جوری بود باهاش مشکل داشتم. فکر کنم به نظرم `قرتی بازی` می‌‌اومد تا اینکه کم کم فهمیدم بابا جان یه چیزی که مال ما نیست مال ما نیست دیگه. بعد تر هم فهمیدم که موضوع اصلا از نظر فرهنگی‌ مشکل داره و یه جورایی مصداق همون `تهاجم فرهنگی` معروفه. (به این نوشتهٔ گذشته‌ام نگاه کنید). خلاصه که لعنت بر پدرو مادر اون کسی‌ که تخم لق این ولنتاین رو توی دهان ما انداخت که هم بودنش درد سره و هم نبودنش.

امسال بعد از سالها برگزاری شکسته و بستهٔ روز ولنتاین -که همون هم همراه بود با بی‌ میلی- با عیال مربوطه قرار گذاشتیم که برای پاسداری از فرهنگ اصیل پدری، هیچ کاری به حضرت مستطاب ولنتاین نخواهیم داشت و بجاش یه روز مشابه در فرهنگ ایرانی‌ مثل `مهرگان` و یا `اسپندارمز ` رو جشن میگیرم. کلی‌ هم حرف خوب به هم زدیم که عشق بزرگتر از اونه که بشه توی یه روز جشن گرفتش و برای آدم عاشق هر روزی از روزگارش یه جشنه و از این طور حرفا. همه چیز خوب بود و هر دو خوشحال تا اینکه در شب ولنتاین برای خرید بلیط یه کنسرت ایرانی‌ در ماه آینده از خونه زدیم بیرون. مثل همیشه خوشحال از اینکه دست در دست هم داریم راه افتادیم و مشغول صحبت شدیم. وارد مترو که شدیم حس کردم جمعیت از همیشه بیشتره و مردم پر جنب و جوشتر. یه هیجان نامرئی کاملا محسوس بود. در میان جمعیت پر بود از رنگ قرمز. مردم همه شیک پوشیده بودند و به طرف معشوق در حرکت. به قطار مربوطه رسیدیم و کنار هم نشستیم. وقت خوبی‌ بود که از سر فرصت مردم رو بالا و پایین کنیم و ببینیم هر کسی‌ چند مرد عاشقه. هر کسی‌ بسته به وسعش یه چیزی به دستش بود. یکی‌ یه دست گل بزرگ و پر زرق و برق و یکی‌ هم یه تک شاخه گل قرمز، یکی‌ یه قلب بزرگ و یکی‌ یه کادوی خوشگل. همونطوری که دست همو گرفته بودیم یه هو یه حس خفگی بهم دست داد. مطمئنم هر دو مون دلمون می‌خواست که امشب یه همچین کادویی منتظر ما هم بود، درست مثل بقیه. مثل این بود که به عمد، خودتو از بقیه متمایز کردی و یه خوشی‌ رو به خودت محروم کردی. توی فاصلهٔ همون دو ایستگاه کلی‌ فکر از توی سرم گذشت. که آیا ما واقعا برندهٔ این بازی هستیم یا اینکه زاییدیم؟ که آیا ما خوشبختیم که فرهنگ غنی داشته ایم یا بدبخت؟ و هزار آیا یه دیگه که اگه مسیرمون طولانی‌ تر بود واقعا حالمو کور میکرد. هر دو آب گلویی قورت دادیم و بدون اینکه به روی همدیگه بیاریم پاشدیم و از مترو بیرون اومدیم. اشکال نداره، به یاد حرف‌های قشنگی‌ که در مورد تصمیممون به هم زدیم افتادم و نفسی تازه کردم.

بعد از اینکه بلیط کنسرت رو خریدیم چون تا خونه مامان چند قدمی‌ بیشتر راه نبود، گفتیم بریم یه احوالی بپرسیم. وارد که شدیم مامان طبق معمول مشغول چت کردن با بابا از ایران بود. بابا که متوجه شده بود من اونجا هستم نوشت که چند مرتبه از دیروز زنگ زدن و من جواب ندام. منم که اعلام بی‌ خبری کردم، بابا برای مامان نوشت که برام offline گذشته و برم چک کنم. توی این فکر بودم که لابد چه کار مهمی که این همه سفارش می‌کنن که یه هو تلفنم زنگ زد. بابا بود. بد از سلام و احوال پرسی‌ و گزارش روزانه، بابا گفت که یه کاری باهات دارم. امر بفرمایید. بابا جان به مناسبت ولنتاین، سفارش چند شاخه گل رز "قرمز آتشین" دادند برای مامان و خواهرم و عیال مربوطه!! ما رو می‌‌گی! باور نمیکردم چه بالایی‌ داره سرم میاد. پرسیدند کی‌؟ امشب میتونی؟ مات و مبهوت جواب دادم چشم، فردا انشالا چک‌ها رو می‌‌گیرم.

فردا که شد، مطیع امر پدر، به تعداد سفارش شده برای خواهرو مادر و عیال مربوطه از طرف پدر، رز‌های سرخ آتشین رو گرفتم. پای صندوق هر چی‌ پایمردی کردم و محاسبه کردم، دیدم جور در نمی‌‌یاد از طرف بابا برای عیال گل ولنتاین بخرم اما از طرف خودم با دست خالی‌ یه لبخند عاشقانه تقدیم کنم. این بود که پشت به عهد و پیمان کردم و بند رو به آب دادم و لطمهٔ مربوطه به فرهنگ رو وارد کردم و یه دست گل لاله قرمز آتشین به نشانه عشق سوزان برای عیال مربوطه خریداری نمودم.

اما لعنتی موضوع به همین سادگی‌ هم تموم نشد: هم از خوشحال کردن عیال خوشحال بودم و هم از شکستن عهد سر افکنده. ‌ای که بر پدرت "ولنتاین"! هم بودنت مایهٔ درد سره و هم نبودنت.

فکر کنم که فقط خدا بدونه که به چه علت به فرهنگ باستانی مون می‌‌گیم فرهنگ پدری؟

Wednesday, February 11, 2009

لعنت بر این فرهنگ مقایسه


گذشتهٔ من و والدینم (به گمانم مثل گذشتهٔ خیلی‌ از بچه‌های هم نسل من) مزین بود به تو سری، از بین بردن اعتماد به نفس و راحتت کنم "دوستی‌‌های خاله خرسه". گاهی تشویقاشون هم در پیشرفت ما مثل پالنگی بود. لابد من جزو خوش شانش هاش بودم که هم مادرم لیسانسهٔ دانشگاه بود و هم پدرم فوق لیسانسهٔ از فرنگ برگشته. یکی‌ از بیشترین چیز‌هایی‌ که توی زندگیم ازش متنفرم "مقایسه" است. به نظرم کار شوم و خانمانسوزیه.

از وقتی‌ بچه بودم بهم گفتن به بچهٔ همسایه نگاه کن ببین چه اله، یا به بچهٔ فلانی‌ نگاه کن ببین چه بله. مای بدبختم برای جلب نظر والدین می‌‌رفتیم اون کاری یا رفتاری که فلان الدنگ داره رو یاد می‌‌گرفتیم و خوشحال از اینکه دل بابا ننه رو به دست آوردیم. اما انگار درست زمان بندیشو هماهنگ میکردن که همون وقتی‌ که میومدیم هنر نمایی کنیم، نا گاه یه پتک دیگه میخورد توی سرمون در وصف رفتار فلان الدنگ دیگه.ما هم دلشکسته، زود میدویدیم بریم خودمونو شبیه اون عروسکی درست کنیم که اونا میخوان. راحتت کنم تمام عمر اسکل شدیمو رفت. سنم که زیاد شد هم موضوع در اصلش فرقی‌ نکرده بود، فقط اون بچه‌های الگو با من نوجوان شدن و جوان.

اما حالا که ازدواج کردم ترکشها شون کمتر به من میرسه و وقتشه از سر فراغ نفسی تازه کنم. ده! چرا نمی‌شه پس؟ چرا بازم نفسه بالا نمیاد؟ نترس خره کسی‌ بالای سرت نیست. ده! باز این یکی‌ کیه دیگه بالای سرمه؟ این از کجا پیداش شد؟ ا، این که خودمم. دست بردار! نمی‌خوام باور کنم که نا خود آگاه تبدیل شدم به مبصری نفهم بالای سر خودم. برو یره جمعش کن بساطتو. نخواستم. یه عمر حالمو گرفتی‌ بس نبود؟ نصفهٔ عمرم که باید شخصیتم توش شکل میگرفت مدام از خودم دور شدم. شدم ملغمهٔ مسخره‌ای از اینو اون. عدل درست همونی شدم که بابا ننم خواستن بشم. یه آدم محافظه کار عین همهٔ آدمای دیگه که بودو نبودشون فرقی‌ نمیکنه. اه به تو و اه به من. چرا دست از سرم بر نمی‌‌داری؟ دیوونم کردی بخدا. بذار خودم باشم. مگه دونه دونهٔ همونایی که یه عمر به رخم کشیدی چه پخی شدن الان؟

یکیشون بچهٔ فلان قوم بابام بود. همونی بود که در پارکینگ رو جلوی ماشین باباش باز میکرد، یادت که هست؟ طفلکی معتاد شد. براش یه زن گرفتن که آدم بشه. نشد. پول بالا کشیدو در رفت از مملکت. حالا نمیتونه برگرده. زنش هم طلاقش دادو بچشو گرفت ازش. متاسفانه توی یه مصیبت دیگه هم افتاده که هنوز گیره.

یا مثلا یکی‌ دیگه از فامیل. پست‌ترین ادمیه که توی عمرم دیدم (اگه مطمئن نبودم هیچ وقت همچین حرفی‌ نمیزدم). درست یادم نیست توی چه زمینه‌ای الگوی ما بود. انقدر نا مربوط کرد که هیچکس از خانوادش باهاش حرف نمیزنه. بد رفت شد خایه مال رجال مملکت. کاش از اونایی که مزد میگرفتن، بی‌ جیرو مواجیب. یه زن رو هم بهش انداختن با مهریهٔ چندین خشت طلا و چندین کیلو اشرفی که حالا زیرش مونده و کارشون کتک کاریه.

سرتو درد نمی‌‌آرم، الی‌ ماشالا از این الگوها زیاد داشته ام. نمی‌دونم چرا لااقل چهار تا آدم حسابی‌ نبودن. اینا رو برات تعریف کردم مبصر جون که دست از سرم برداری. هیچ حالتو ندارم. خسته شده‌ام از مقایسه. لعنت بر این فرهنگ مقایسه.می‌خوام برم یه گوشه‌ای بشم اونی که می‌خوام. نه اصلا همینی که هستم خوبه. دیگه بسمه مقایسه و هدف گیری. برای نصفهٔ بقیه عمر با همینی که هستم می‌خوام زندگی‌ کنم.

نمی‌دونم واقعا چه مقدار از من منم، چه مقدار از من والدینم هستند و چه مقدار از من سایرین. کاش همه‌ام من بود.


پا نوشت: دارم فکر می‌کنم شاید اگه اینقدر مملکتمونو هم با بقیه مقایسه نکرده بودن من ساده الان غربت نشین نبودم. مقایسه بی‌ در نظر گرفتن شرایط به درد جرز لای دیوار میخوره. اگه اون مملکتهای پیشرفته هم وقتی‌ به وضع کنونی ما بودن مردمش میذاشتن و میرفتن، حالا هیچ پیشرفتی هم در کارشون بود؟